تبليغاتX
شازده کوچولو ...

-   امشب آخرین شب اجرای پله .

تا سال بعد زنده باشیم یا نه خدا می دونه/

امشب آخرین قدم ها بروی پل خواهند دوید و ...

همه بچه ها عاشقانه زحمت کشیدن و نذر ادا کردن

باشد که قبول افتد.

و امسال دیگه هیچ وقت بر نمی گرده

                                                           یا حق

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 12:47  توسط آیین طارمی | 
  اول -  سلاخی می گریست

          به قناری کوچکی دل باخته بود.

 دوم -  حلزون از کوه فوجی بالا برو ...

ولی آهسته ... آهسته.

 سوم - بچه ها شوخی شوخی سنگ می پراندند

قورباغه ها جدی جدی

               می مردند.

 چهارم - از بوق یک دوچرخه سوار الاغ پست

            شاعر ز جای جست و ...

                                       .... مدادش ، نوکش شکست . /

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 11:17  توسط آیین طارمی | 

این روزا زندگیا بد جور عین جوراب پارازین شده و هر جاشو که درز می گیری از یه جای دیگه اش در می ره و...

امروزه روز که در بدر ای  زرق برق زندگی مث فواره میدونا از همه جای این ولایت می پاشه بیرون و

هر کی مثلا سرش تو کار خودشه و

فقط درود و بدرود ثانیه هامونو پر می کنه و

آسمون دیگه آسمون نیست و زمین بی در و پیکر شده و

امتداد نگا مون یخ زده تو مشت عرق کردمون و

بوی قحطی مرد مث یه مه قهوه ای سوخته همه شهر و بغل کرده... 

مرد اونه که وقتی کوبه  در خونه شو میکوبن

زانوهاش سست نشن و

نلرزن و

گوشه لبش نپره و بغض نکنه

که حالا چطوری جلوی اهت وایال تو روی حبیب خدا نیگا  کنم و

چی جلو روش پهن کنم جز سفره شرم

مرد دیدی ...     (عجب زمونه نامردی شده امام زمون)                                    

                                                            یا حق

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 10:53  توسط آیین طارمی | 
                                                بدون شرح

  بچه ماهی به تور می نگریست                   براي آزادي

راز این پرده مشبک چیست ؟

پدر و مادر مرا هم برد

راستی این فرشته ما نیست ؟

تا به کی مثل لاک پشتی پیر

اینچنین یکنواخت باید زیست ؟

میروم از حصار این تکرار

تا بدان جا که آسمان آبیست

می روم - اوج را ولی باید

سخت بر حال لاک پشت گریست

اندکی بعد آنسوی برکه

رقص آتش - غروب یک ماهیست

    

                                                    همین و بس ...

                                                        یا حق 

                 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 بهمن1385ساعت 11:55  توسط آیین طارمی | 

صحنه هاي به ياد ماندنی  از پشت صحنه هاي  پل

 

                                              بهمن ۱۳۸۵ - سالن کتابخانه امام خمینی

 

ساعت هفت و پنج دقيقه است و تماشاگران كه به تازگي راه سالن رو ياد گرفتن تو سالن انتظار نشستن ، بچه ها يكي يكي ، دوتا دوتا ، دختر و پسر ، دوان دوان ، دلي دلي  ... اونايي كه زن وشوهرن با همديگه دست به دست ،هر كي با يه نيت تازه ، خسته از كار روزانه و دغدغه هاي سرخ و سپيدش ، از راه مي رسن . هر كدوم با يه حال و هوايي  / يكي حالش گرفته اس يكي حالش سر جاشه ، يكي شنگوله و يكي اعصاب نداره ، ختم كلوم هر كي يه دردي تو دلش داره . حاج ناصر ايزدفر داد مي زنه : كسي لباس كم وكسري نداره ، همه اماده ايد ؟ تماشاچي پشت در سالن منتظره ها ...

و جالبه كه بعد از دو سال اجراي پل حاج ناصر هنوز هم استرس داره و سيگار پشت سيگار اما همه استرسش يك سوم استرس كيوان هم نيست كه استرس بخشي از وجودشه.

حسين عليجاني با اون تسبيح سبز قشنگش يه گوشه اي داره صفا ميكنه و من ميدونم منتظر يه اتفاق فوق العاده ظريف و قشنگه و اون حق داره .

با همه شوخي ميكنم و ميگم و ميخندم تا هم خودم از كرختي و سستي روزم جدا بشم هم بر و بچه ها هم نفس بشن.

بر و بچه ها يكي يكي لباس پوشيده ميان سر صحنه ، چند تا از تماشاچي هايي كه دوست و آشناي بچه هان قبل از همه توي سالن نشستن. مهدي احمدي بعد از خنده ها با خانمش  و ابراز نگراني از دير اومدن احمد كه سايدرامش رو سن ولوئه ، شروع به نواختن مي كنه و آهنگ نمايشهاي قبلي رو مرور ميكنه / يكي ميخونه ، يكي درخواست ملودي ديگه اي داره و يكي هم ترجيح ميده فقط گوش بده و خاطرات تدائي كنه . راستي فسقلي هاي گروه كه موادب ترينشون سحره از همه زودتر لباس پوشيدن و با هيجاني وصف نشدني روي صحنه شيطنت مي كنن ، ارش يك وجبي ديناميتييه كه آخري نداره.

حاج ناصر فلاشور و دستگاه مه ساز رو چك مي كنه (وحيد زير گوشم مي گه اقا ناصر دستگاه مه ساز اورده كه دود سيگارش معلوم نشه) بازم تاكيد ميكنم اجرا محكم ها ... خوب و پر نفس ... تماشاچي تو سالنه ها بچه ها ... تو رو خدا صحنه اشقيا ديالوگ اضافه نكنين ...و این آخری رو اول  به من مي گه ... /

تموم درد و رنج بچه ها رو كه جمع و ضرب و تقسيم كني شايد به قد يه دنياي كوچيك بشه و هيچ موجودي نتونه اونا رو حمل كنه ولي با اين همه پشت صحنه ادم جوني ميگيره كه تعريف نشدني ائه . مطمئنن شما هم صحنه وداع امام حسين (ع) و نشون دادن پل به ايشان و ... را ببينيد با من هم عقيده مي شين .

اونايي كه سر حال ترن با خنده و شوخي بقيه رو سر حال مي يارن / تماشاگر كه باشه بچه ها انرژي مي گيرن. دو طرف صحنه بچه ها اماده ميشن. نورها ميرن ، تماشاچي كه مياد تو سالن اضطراب همه بچه ها رو قلقلك ميده و اين از همه چي لذت بخش تره.

موسيقي سوار سالن شده و نمايش مثل كوبيدن يه طبل بزرگ توي صحنه طنين انداز ميشه ... خيلي آروم از لاي پرده توي سالن رو با چشام شخم ميزنم ولي بازم محمد علي محمدي نيومده .

حالا بچه ها همه چيز يادشون رفته مگر صحنه به صحنه پل ، ديگه كسي دردي نداره ، غمي يادش نيست ، همه اش جا مونده پشت در سالن كتابخونه امام .......

چشم به هم كه مي ذاريم اجرا تموم شده و كيوان داره اخرين ديالوگ هاشو ميگه .

حالا همه در حال رورانس و تقديم احترامات به تماشاچي هان ، حاج ناصر هم آخرين نفر مياد و بچه ها جمع و جور ميشن و سالن از تماشاچي خالي ميشه و دوباره دلگير و دلتنگ و.......

به حاج ناصر ميگم خدايي با اينكه دو ساله اين نمايش رو اجرا ميرم ولي هيچ كدوم از اين اجراها برام تكراري و خسته كننده نشده ، حالا اين از خود نمايشه يا نيتي كه پشت اون آروم گرفته نميدونم  ولي بعيد ميدونم كسي پيدا بشه كه بدون نيت پا روي صحنه بذاره ، نيتهايي كه نمايش رو آسموني پيش ميبرن و...

سالن تنها ميشه و من با حسين و كيوان و وحيد و عمار و امیر و حمید و فرشید و مهدی  و... باقي بر و بچه ها ي نمايش خداحافظي ميكنم تا فردا شب كه يه حس ديگه اي دارم و يه اجراي ديگه .خدا ميدونه شايد سال بعد اصلا زنده نباشم كه توي پل نذر ادا كنم  مگه خودش ياري كنه و... واسه همين هم هيچ روزي از اجراي عمومي رو حاظر نيستم از دست بدم .از كار كردن با ناصر ايزدفر و حسين و كيوان و باقي بچه هاي گروه لذت ميبرم و بعد از هر اجرا سبك ميشم و اين برام حس قشنگي ئه  كه دوست دارم هميشه باشه . حاج ناصر ميگه احتمالا  اوايل سال 86  نمايش  ( شهادت خواني قدم شاد مطرب در تهران) رو كار ميكنيم / به اميد يزدان پاك.

به خدا وقتی که عباس با خدا دست داد               هر دو دست خویش را از دست داد

 

                                                             يا حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت 13:17  توسط آیین طارمی | 

 


از سير تا پياز محسن طارمي...

بنام ايزد پاك

اول:آورده اند در شهر هنروران و هنر پروران و هنر  پيشگان و هنر دوستان ، قزوين / سال هاي  سال پيش  در اوج روز هاي  كلاه مخملي و درشكه اي كوچه پس كوچه هاي محله شره بند (نواب) در يازدهمين روز از برگ ريزان پائيز  يكهزار و سيصد و پنجاه و چهار  كودكي را به خود ديد ، صد البته پر شر و شور و... پسري كه تمام عشق را در دويدن مي ديد تا بي نهايت . پسري كه بقول مادر خدابيا مرزش مو بور ،بلند قد و زلزله اي بود كه وقتي با برادر كوچكش مهدي كه به هم ميخوردند آتشي به پا مي كردند كه بيا و ببين  . و بقول پدر  خدابيا مرزش در يك كلام دلقك بود و دلقك بود و دلقك .... و اما شره بند رودي بود  (سالهاست خشك شده و تنها ماكتي از آن بجا مانده) پر آب و بزرگ با پلي برويش كه عصر به عصر مادر و خواهرانش تشت بر سر راه شره بند را در پيش ميگرفتند كه رخت چرك ها را به آب بزنند ،غافل از آنكه او و برادرانش آماده بودند كه لباسهاي تميز شده را 3سوته به تن كرده و يك سوته به گند بكشند. همانجا كه حرم ظهرهايش لابلاي  مداحي قمري هاي روي شيرواني  از شدت عطش خودش را باد ميزد  و سايه هاي دمپايي بود كه بالاي حجم سرهاي پر از بوي قرمه سبزي به انتظار فرار و فرود و سرخي جايشان پرپر ميزد  در امتداد ناله نگاه آلود كودكان چموش.همانهايي كه آستين هايشان سدي خاكي مي ساختند براي آب بيني شان كه مدام بر خط وست چانه شان بوسه ميزد وقتي كه تخته پاره جعبه كاهو را همچون شلاق بر تن تكل ها (لاستيك دوچرخه يا موتور سيكلت را مي گفتند) فرود  ميآوردند  غافل از آنكه آنها قلقلكشان مي آيد در باراني از خنده ها و ريسه ها ......

دوم: سالها  برفت و آنها آنها كه تازه راه مدرسه را آموخته بودند به خيابان نظام وفا كوچيدند ، آورده اند آن پسر ازبس كه خوش قدم بوده است مادرش براي هر آغاز كاري وي را بخاطر خوش قدمي به راه پيمايي هاي طولاني در خانه اجبار ميكرد. خلاصه لابلاي هفت بچه قد و نيم قد ،قد كشيدو در اولين ناپرهيزي زندگي اش به سال پنجم ابتدايي در دبستان رزبان كه حالا لودر ها رويش رژه تمرين ميكنند ،اولين نمايش تاريخ  كوچك زيستنش را ساخت و بازي كرد كه آن را – ماجراهاي مش رحيم – ناميده اند.از آن پس بود كه اين خوره در جان او روييدن گرفت و در امتداد تشويق هاي اهل خانه بخصوص مادر مهربانش تا سوم راهنمايي در مدرسه محسن ميرزايي نمايش را ادامه دادن كرد كه نهايتا سر از دبيرستان پاسداران درآورد و از آنجا كه خيلي آرام و درس خوان بود تا ديپلم 3مدرسه ديگر را طواف كرد به شرح مجاهدين-علامه اميني-حسن پور و سر جنباند خودش را در هلال احمر ديد و آهسته كنار سيد قاسم قافله باشي و نادر ميرزايي و سيد قاسم قوامي و ... آرام گرفت ولي از تجارب سيد احمد ميرفخرايي –ابي فرخمنش كه روهش بلند باد  و بعدها  ناصر ايزدفر بي نصيب نماند.

سوم: بسال يكهزار و سيصد و هفتاد  جنگ شادي  براه افتاد در هلال و او را نيز به عنوان اولين تجربه جدي هليدن وسط صحنه و خنده و خنده و... شد بازيگر ... در كنار بازيگري از سيد قاسم قوامي و حسن لطفي و عبد الحي شماسي و بصورت مكاتبه اي از محمد چرم شير و چيستا يثربي نوشتن را آموخت ولي بدجور عشق كمدي داشت ،چه بنگارد چه بازي كند. آورده اند پس از جنگ شادي سال 70 وي در نمايش هاي قصه جنگل سبز – افسانه كلاغ – دام – حر – در تاريكي – السابقون – شاه پريون – حكايت لوطي ها و دلقك ها – سرخ معركه اي براي آبي آرام – معركه – سهراب و يك دريا خون به دل سپيده – معركه در مهلكه – هزاران فرياد از سوز دل فرهاد – قصه كوتاه آدم ها – پل  و نمايش هايي چند ،بازي را تجربه كرد كه كمدي بخش عمده اي از آنها را در بر گرفت. وي همچنان كه در جلسات شب شعر عبيد و هلال در كنار احد چگيني – مجيد بالدران و يوسف عليخاني و حسن ارداقيان و محمد حسيني مي آموخت قلمش را بچرخانيد و نمايشنامه هاي دل و دمام آي عشق ،آي عشق – هديه براي بابا – اين مله با صفا – از خاك به افلاك – پرواز از قفس – اگه بارون بزنه – قصه غصه هاي صورتك ساز – با اينا كه دم دم ميزنن چي كار كنيم – از خاطرات زنان  و يك سريال 13 قسمتي بنام – ماجراهاي خانه ما – را ناپرهيزي كرد و نگارش را تجربيد و بازي در قاب جادويي را هم ،كه مجيد عاشقي او را در اين حيطه كمك ها نهاد و در اين بين نمايشنامه هاي – من خواب ديده ام – هزاران فرياد از سوز دل فرهاد – سهراب و يك دريا خون به دل سپيده  و چهار خشك ريشه تنيده را در مجموعه نمايشنامه اي بنام ( من خواب ديده ام ) بسال يكهزار و سيصد و هشتاد بچاپ رساند كه نشر دلوار و محمد حسيني در اين راه او را سخت محبت بذل نمودند.

چهارم: ايشان زيباترين خاطره اش را مزدوج شدن با زهرا عباسي بسال يكهزار و سيصد و هفتاد و هشت در هجوم برف زمستاني ميداند و رنگين كماني ترين خاطره اش را به دنيا آمدن پسرش آيين كوچك به سال يكهزار و سيصد و هشتاد و پنج در حضور گرماي مرداد ماه به تاريخ بيست و هشتم.

پنجم: نامبرده في الحال كارمند بوده و آنقدر مي دويدن مي كند كه خود نيز باورش شده كه   دونده تا بي نهايت    است . وي كه در بين تمام كاراكتر ها ،كمدي را مي ستايد و در آن مي كوشد. قصد دارد در اولين فرصت نگارش هايش را به روي وبلاگش نهاده تا دوستانش وي را نوازش ها كرده و حتي دشمنانش،كه او چندي را بياموزد. ميگويد آدم بي دشمن درخت بي ميوه را ماند كه چون علفي هرز خواهد بود ،پس آدم بي دشمن يعني آدم در حال مرگ،شايسته است بكوشيد براي خود دشمن ساخته كه اگر هم نكوشيد خود بخود آنها شما را دشمن خواهند شد تا آنجا كه ديگر جنبيدن را فراموشيدنتان شود .

ششم: علي ايحال نامبرده خرسند است و مفتخر كه اهل قزوين است وپيشه اش هنروري و با احترام به تمام هنرمندان اين آب و خاك قلم ميزند هر از چند گاهي. اميد حضرات و بانوان  قابل بدانند و بروي نمايشنامه هايي كه متعاقبا  بر وبلاگش رويت خواهند شد نظر داده تا باشد كه تمام حد و مرز ها را با هم دريده و شنگول باشيم و منگول و حبه انگور  و روزي برسد كه ...... (توضیح اینکه عکس بالا متعلق به نمایش نقطه سر خط است)

وهفتم:...

کوروش بزرگ:فرمان دادم بدنم را بدون تابوت و مومیایی به خاک بسپارند تا اجزائ بدنم ذرات خاک ایران را تشکیل دهد...

درود و دو  صد بدرودتان باد – و هزاران هزار سپاس يزدان پاك را .

يا حق

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 21 بهمن1385ساعت 13:16  توسط آیین طارمی | 

و دوباره پل بروي صحنه رفت و چه بسا غريبانه تر اما در بين بچه ها عشق و صميميت بيشتر. براستي تئاتر همه جا اينقدر .....امان از شهر من. هستم اگرچه ميروم         گر نروم نيستم                           

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 بهمن1385ساعت 8:42  توسط آیین طارمی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
شبا که ما تو خوابیم
آقا پلیسه بیداره
ما خواب خوش میبینیم
اون دنبال شکاره
ما پلیسو دوس داریم
بهش احترام می ذاریم

..........


تولد: 28 مرداد 1385 ساعت 30/12 ظهر توی بیمارستان دهخدای قزوین
از 20 روزه گی هم رفتم مهدکودک
مهد کودک شاپرک که مامانم هم اونجا مربیئه
راستی افتخار می کنم که اهل قزوینم
وای این دنیا چقدر قشنگه
آرزوی من اینه که توی دنیا هیچ وقت جنگ نباشه

پسر کوچولوی محسن طارمی
سپاس بابت مهربانی هاتان

نوشته های پیشین
مرداد 1387
تیر 1387
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آرشیو موضوعی
اهل قزوینم...
تئاتر در شهرم ...
پیوندها
دونده تا بی نهایت - بابام
آب را گل نکنیم - مامانم
پرواز در سن - عمه صدف
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان