![]() |
![]() |
|
|
حکایت دختر لاجوردی بوی مردار سگای گر میاد صدای خنده جادوگر میاد پر شده آسمونا از نفس قاصدکا جون می دن روی گلا شاپرکا بوی سبزه توی باغا نمیاد صدای سم الاغا نمیاد پچ پچ کوچ کلاغا نمیاد دل دریا دیگه آبی نمی شه چشم هیچکی دیگه آغشته به خوابی نمی شه آدما آی آدما خوابای خوشگل و رنگی چی شده ؟ قصه مردای جنگی چی شده؟ آسمون آی آسمون هوای آبی و روشنت کجاس؟ رستم با گبر و جوشنت کجاس؟ به خدا ظلمه اگه دوباره سهراب بمیره وای اگه دهکده رو خواب بگیره... حرف مشدی که به اینجاها رسید چن تا قطره روی گونه هاش چکید یه نگاش به جماز روی شط یه نگاش به آسمون سیر جهون یه نگا به دخترش گلابتون مث سروه قامتش پر حرفه هیبتش زیر چارقد گیسای بورشو باد اینور و اونور میکنه صورت مث بلورش جوونای ده و منتر میکنه این یکی یادگار گل باجیه یادگار غربت خان باجیه روزی که خان باجی مرد روز خیلی سختی بود اما مشدی اون روزا آدم سرسختی نبود تو بگو یه قطره اشک تو بگو یه فاتحه بعد مرگ گل باجی دیگه هیچکی دسشو حنا نکرد ......................... توجماز روی شط صدای دایره و دمبک می اومد بوی اسفند / بوی قراون می اومد صدای هلهله از اونور پرچین می اومد شادوماد از ده پائین می اومد می اومد طلسم دیو بشکنه توی ده ولوله ای بود که نپرس اما مش مصیب ریش سفید از ته دل می نالید... گلکم زندگی پیچ و خم داره شادی داره /غصه داره غم داره ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 27 فروردین1386ساعت 11:19 توسط آیین طارمی |
|
|
رفیق قدیمی ... - باید نوشت / مینویسم حق با شماست/حق دقیقا با شماست وامروز درست همان روزی است که گیر کرده ام...در خودم با وجود آنکه تمام مسائل ایمنی را رعایت کردم آب دهانم را زمین نینداختم دست در دماغم نکردم در جمع به کسی ذل نزدم از زیر نگاهم وحتی درب اتاقم همیشه برای همه باز بود حق با شماست/من کلاس نگذاشتم برای دمپایی هایم و نگفتم سندل و حالا اینجایم...زیر تلی از نور موضعی تند که بر بام وزنم تاب میخورد وحجم فکرم هنوز پای چوبه دار جرم های نکرده اش... مانده ام در اعماق قهقه های سربی سکوت / صدای سوز سازهای رهایی راستی میدانی چرا آدم از همان اول ندانست؟ نمیدانم... اما هنوز آنقدر سوادم نم نکشیده که نفهمم همه چیز یک دفعه شیرتوشیرمیشود شده است...درست مثل روزهایی که ... حالم بهم میخورد از هرچه گذشته... گذشت... عجب حس و حالی در این حوالی پیچیده است حوالی خودم ... خودت هرکه با خودش خودی است و هر چه حول و حوش خداست. دلم گرفته است دلم عجیب گرفته است/دلم از هرچه واژه دلگیردست مالی شده گرفته است و دستم را هیچ دستی نگرفته است.... خالی شده ام از هرچه پر و صورتم سرخ شده وکلمات درپهنای دهانم گس ... حل شده ام و شاید هم من ... گم شده ام ؟؟؟ عجب حس و حالی در این حوالی پیچیده است حوالی خودم ... خودت و هر که .... هی با توام رفیق/ حال همه ما یک جور است باورت نمیشود میدانم اما باور کن شانه های استواری ام بوی خستگی گرفته است خوب میدانم که خوب میدانی به کرگدن و هرچه کرگدنی است می مانم ولی چه سود؟ میشنوی رفیق؟آهای رفیق قدیمی/ من هم دارم به پای خاطره هایم پیر میشوم درست مثل پرنده های شعرت که قفس گیر شده اند نفس گیر شده ام در عرصه هرچه نفس کش ... دلم گرفته است... میشنوی صدایش را؟ هان با توام/// سبز پوش سرخ روزهای سرد بارانی رفیق قدیمی میدانم گفته بودی که می آید ولی چه سود فردا برای آمدنش دیر میشود دیر میشود ... دیر میشویم ... دیر براستی که عجب حس وحالی در این حوالی پیچیده است حوالی خودم / خودت و هر که ... سرم دارد گیج میرود میرود ... میروم... آهای رفیق قدیمی نگاه کن من در ارغوانی ترین لحظه ناب رنگین کمان دارم ... محو ... آهای ... رفیق .... قدیمی ... رفیق. (این دست نوشته را در تاریخ 2/4/1384 در امتداد یک حس کبود نوشتم / شاید در حال حاظر ربطی به حال و هوای خودم نداشته باشد / گرچه دور از این هم نیست / ولی چون حس این دست نوشته را خیلی دوست داشتم حیفم امد نظرات قشنگ شما دوستان را در موردش نداشته باشم .) سپاس برای تمام مهر بانی هاتان دوستان ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 7 فروردین1386ساعت 13:42 توسط آیین طارمی |
|
|
سالي كه آمده سال ۸۵ با تموم خوبي ها و بدي هاش گذشت و به سلامت گذشت ولي سال نو سال نو براي من حامل هيچ گونه حس و حال خاصي نبوده و نيست / حالا نميدانم چرا ولي از قديم گفتن سالي كه نكوست از بهارش پيداست عجب رنگ و بوي قهوه ايي داره اين سال ۸۶ براي شما چطور بوده؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 5 فروردین1386ساعت 11:26 توسط آیین طارمی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
شبا که ما تو خوابیم
آقا پلیسه بیداره ما خواب خوش میبینیم اون دنبال شکاره ما پلیسو دوس داریم بهش احترام می ذاریم .......... تولد: 28 مرداد 1385 ساعت 30/12 ظهر توی بیمارستان دهخدای قزوین از 20 روزه گی هم رفتم مهدکودک مهد کودک شاپرک که مامانم هم اونجا مربیئه راستی افتخار می کنم که اهل قزوینم وای این دنیا چقدر قشنگه آرزوی من اینه که توی دنیا هیچ وقت جنگ نباشه پسر کوچولوی محسن طارمی سپاس بابت مهربانی هاتان |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
اهل قزوینم... تئاتر در شهرم ... |
| پیوندها |
|
دونده تا بی نهایت - بابام آب را گل نکنیم - مامانم پرواز در سن - عمه صدف |
|
RSS
|