![]() |
![]() |
|
|
( از خاطرات زنان ) کمدی نامه در سه پاره... پاره اول :بعد از ظهر جادویی روی نیمکت جادویی زن سومی زن چهارمی پسر بچه (مکان گوشه ای از خیابان-نزدیک ایستگاه خط واحداتوبوس-روی نیمکت قرمزی که رنگش توی ذوق می زند-پسر بچه ای که متعلق به زن 1 است روی نیمکت نشسته و پاهایش را تکان می دهد- بناگاه به سمتی دیگر خیره شده و می رود زیر گریه و به آن سمت می رود(مامانی ... من جیش دارم)- صحنه خالی است-زن 4 از طرفی کلافه و عصبی وارد میشود-روی نیمکت نشسته و با انگشتانش بازی میکند-سیگار در آورده و با خود کلنجار می رود-عصبی است-سیگار را روی لبش گذاشته- به نقطه ای خیره شده و سیگار را در دستش خرد میکند.) چهارمی : خیلی نامردی،خیلی پستی/به تو هم میگن مرد؟مردی که تا این حد نامرده مرده؟نه دیگه ... نامرده.نامردی هم که تا این حد نامرده باید بمیره ...باید بمیره...بمیره بمیره بمیره...(میگرید-به خودش می آید)می کشم...میکشم خودم رو/برای همیشه آزاد میشم...آره این بهترین راهه .ولی چطوری؟(مکث)باید فکر کنم ...فکر فکر فکرکن. (بلند میشود –انگار با بلند شدن از نیمکت همه چیز عوض میشود)هه ...بکشم؟مگه خرم خودم رو بکشم؟چه کاریه ؟؟؟آدمی که عقل داشته باشه خودش رو نمیکشه . بچه ای ها . (مینشیند – دوباره به حالت اول بر میگردد )میکشم/من خودمو میکشم/این بهترین راهه...(نگاهش به روبرو و خیابان)خودمو میندازم وسط خیابون...(بلند شده و بسرعت می رود وسط خیابان ولی با چشمان بسته و لرزان / دستانش را باز کرده و فریاد می زند((من نمی خوام خودمو بکشم ... )) (زن سومی از پشت صحنه و موبایل بدست می آید و او را می آورد روی نیمکت مینشاند ) چهارمی: ولم کن ... ولم کن خانم...ا... من که کاری نکردم. سومی: بچه تو داشتی خودت رو به کشتن می دادی... چهارمی: (بغض میکند) آخه مگه من چن سالمه که میخوام خودمو بکشم ؟مگه من چن سالمه ؟هان ؟ هان ؟با تو ام ها... 20 – 20 سال. میفهمی؟هیفده ساله بودم که عقدش شدم/ فردای عقد گذاشت رف ژاپن واسه کار .اوایل خیلی کار میکرد.تلفن میزد / با موبایل/تلفنای عاشقانه / حرفای عاشقانه / نامه ... نامه های عاشقانه...اما /اما حالا بعد از سه سال / نامرد حالا بعد از سه سال که میگم برگرد ... میگه من اینجا زن و سه تا بچه دارم... هه هه هه من باید خودمو بکشم...من باید خودمو بکشم...(بلند میشود-زن 3 اورا نگه میدارد) ولم کن ببینم... ولم کن ولم کن ...(خیلی جدی و آرام) ولم کن دیگه خانم... اه سومی : یعنی پشیمون شدی ؟ چهارمی: به شما ربطی داره؟ سومی: خب نه ؟ ولی من یه زنم مث شما / قاعدتا احساس همدردی میکنم...اه ... ببخشیدا ... الو...الو ... عزیزم... ببین من نمی دونم چی کار باید کرد ولی ازت خواهش میکنم...(می نشیند-چهارمی هم می نشیند-همه چیز عوض می شود)خفه شو بابا توام...هر غلطی دلت که دلت می خواد بکن/مسخره...(گوشی را قطع می کند – زن 4 متعجب از رفتار او – بر می آشوبد ) چهارمی: من باید خودمو از دست این بی معرفت بکشم تا شاید یه تکونی به خودش بده/ولم کن/ولم کن ولم کن خانم/تو زندگی شخصی من دخالت نکن.من تصمیم خودمو گرفتم (زن 3 ولش میکند-زن 4 از نیمکت بلند می شود-یک قدم می رود-می ایستد- برمی گردد و نگاهی به نیمکت می کند ) سومی: برو دیگه/برو ... د برو دیگه ... برو خودتو بکش / مگه نمیخواستی بمیری؟ چهارمی: خب ... چیزه ... یعنی ... من می خوام ببینم به شمه چه ربطی داره؟ خیلی ربط داره / چون من خودم یه زخم خوردم / دوس ندارم یه زخمی دیگه رو ببینم/برو دیگه... چهارمی: من نمی خوام خودمو بکشم خب... سومی: پس بیا بتمرک دیگه... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 9 اردیبهشت1386ساعت 11:4 توسط آیین طارمی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
شبا که ما تو خوابیم
آقا پلیسه بیداره ما خواب خوش میبینیم اون دنبال شکاره ما پلیسو دوس داریم بهش احترام می ذاریم .......... تولد: 28 مرداد 1385 ساعت 30/12 ظهر توی بیمارستان دهخدای قزوین از 20 روزه گی هم رفتم مهدکودک مهد کودک شاپرک که مامانم هم اونجا مربیئه راستی افتخار می کنم که اهل قزوینم وای این دنیا چقدر قشنگه آرزوی من اینه که توی دنیا هیچ وقت جنگ نباشه پسر کوچولوی محسن طارمی سپاس بابت مهربانی هاتان |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
اهل قزوینم... تئاتر در شهرم ... |
| پیوندها |
|
دونده تا بی نهایت - بابام آب را گل نکنیم - مامانم پرواز در سن - عمه صدف |
|
RSS
|