تبليغاتX
شازده کوچولو ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نمايشنامه‌:

 

هزاران‌ فرياد از سوز دل‌ فرهاد ...

 

 

 

 

 

شخصيت‌هاي‌ نمايش‌:

 

1ـ فرهاد

2ـ لوده ‌(لوده‌ فراري‌ از دربار خسرو پرويز )

3ـ فرنگيس‌ (كنيزك‌ قصر خسرو پرويز )

4ـ زاهد

5ـ دزد

6ـ جنگاور

7ـ دختر رعيت ‌( كه‌ اسير دزد است)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صحنه‌: )كوه‌ بزرگ‌ بيستون‌ - اطرافش‌ سنگهايي‌ كه‌ به‌ تيشه‌ فرهاد خورده‌از كوه‌ جدا شده‌اند - فرهاد كنار كوه‌ و تيشه‌ در يكدست‌ به‌ خواب‌ رفته‌است‌ - صداهاي‌ مهيبي‌ درهم‌ مي‌پيچند و در انتها صدايي‌ از شيرين‌ كه‌فرهاد را مي‌خواند - صداها چونان‌ رويا طنين‌ مي‌اندازند - فرهادسراسيمه‌ از خواب‌ مي‌جهد - شروع‌ به‌ كوبيدن‌ تيشه‌ به‌ كوه‌ مي‌كند(

فرهاد: چه‌ بود؟ چيست‌ اين‌ نوا؟ چه‌ بود كه‌ همچو رعد شلاقي‌ زد ورفت‌؟ چه‌ بود اين‌ فريادي‌ كه‌ از اعماق‌ جگر خواند مرا؟ صدا... صدا...صداي‌ كه‌ بود؟ بيستون‌€؟ اي‌ كوه‌€ اي‌ ايستاده‌ چو فرهاد، اي‌ عشق‌، صداي‌كه‌ بود فرهاد را خواند؟€€... شايد... ندايي‌ بود از درون‌ كه‌ بيدارم‌ كند ازخواب‌ خستگي‌؟€ شايد كه‌ نعره‌ تيشه‌ام‌ بود در سنگ‌؟؟؟ هان‌؟ تيشه‌€ باتوام‌ همراه‌؟ كه‌ كوه‌ و سنگها تراشيده‌اي‌ از برايم‌€ از همان‌ روزي‌ كه‌دسته‌اي‌ از درخت‌ انار برايت‌ تراشيدم‌ به‌ دستان‌ پر چروكم‌ چسبيده‌اي‌انار... انار و عشق‌... همدمم‌ باش‌ تيشه‌€ بتاز بر دل‌ بيستون‌€ هموار كن‌ راه‌ كه‌تا شهد شيرين‌ شيرينم‌ بنوشم‌ اي‌ تيشه‌. بايد بتراشم‌ كوه‌ را كه‌ هر تراش‌روحم‌ را صيقل‌ مي‌دهد از درون‌ و به‌ حلاوت‌ شيرين‌ نزديك‌ترم‌ مي‌كند، زشيرين‌ گفتن‌ و گفتار شيرين‌... شده‌ هوش‌ از سرم‌ بسيار مسكين‌. هي‌...]از كوبيدن‌ باز مي‌ماند[ اگر آن‌ شاپور نقاش‌ نمي‌بود، شايد هيچ‌ وقت‌چشمان‌ تشنه‌ام‌ او را نمي‌ديد و حال‌ از عشق‌ پاك‌ شيرين‌ هيچ‌ نمي‌دانستم‌،]دوباره‌ تيشه‌ بر كوه‌ مي‌كوبد[ تو را خواهم‌ ديد دوباره‌ شيرينم‌، تو را با تن‌پوش‌ حرير... چونان‌ عروسكان‌ پر عشوه‌ خواهم‌ نگريست‌.... براستي‌ كه‌عشق‌ ريشه‌اي‌ دارد قطور... گويي‌ بر جانم‌ ريشه‌ كرده‌ است‌ اين‌ محبوب‌€تو را اي‌ پروردگار مهربان‌€ تو را اي‌ يزدان‌ پاك‌ قسم‌ مي‌دهم‌ كه‌ مرا تنها به‌خود وامگذار€ هر چه‌ بيشتر شيره‌ شيرين‌ را به‌ رگهايم‌ جاري‌ كن‌ كه‌شيريني‌ شيرين‌ است‌ من‌ تو را ميخوانم‌ اي‌ عشق‌... حال‌ آگاهم‌ كه‌ در ايوان‌قصر چشم‌ به‌ بيكران‌ بيستون‌ دوخته‌اي‌ و در اعماق‌ وجودت‌ مرامي‌خواني‌ كه‌ تيشه‌ بزن‌ فرهاد، تراش‌هاي‌ تيشه‌ ات‌ را محكم‌تر به‌ سينه‌ كوه‌بنشان‌. ]مي‌كوبد - محكم‌تر[ فرياد كن‌ اي‌ كوه‌... فرياد كن‌ از درد تيشه‌هاي‌فرهاد، شايد كه‌ صداي‌ نعره‌ات‌ را. شيرين‌ من‌ از دور دست‌، از دست‌ بادبستاند. او بايد بداند كه‌ فرهادش‌ درنگي‌ تيشه‌ زمين‌ نخواهد گذاشت‌...بايد كه‌ بشكافم‌ اين‌ كوه‌ را، بايد بكوبم‌ بر اين‌ كوه‌ سنگ‌ دل‌، هر چه‌محكم‌تر بكوبم‌ بر دل‌ اين‌ سنگ‌ها دلهاي‌ زيادي‌ خواهد لرزيد... دل‌شيرينم‌ در گرو شكستن‌ دل‌ اين‌ كوه‌ است‌. ]مي‌كوبد- محكم‌تر - ازگوشه‌اي‌ لوده‌اي‌ مسخره‌ وارد مي‌شود - آرام‌ خود را به‌ فرهاد مي‌رساند- فرهاد بي‌اعتنا همچنان‌ مي‌كوبد - لوده‌ خود را بيشتر نزديك‌ مي‌كند.[

لوده‌: صداي‌ تيشه‌ ات‌ در قلب‌ آسمانها و زمين‌ پيچيده‌ است‌ اي‌ مرد...]جوابي‌ از فرهاد نمي‌شنود[ شنيده‌ بودم‌ فرهاد زباني‌ فراخ‌ در سخن‌ وري‌دارد€ در هر صورت‌ خبري‌ داشتم‌... ]فرهاد مي‌ماند[ اما نه‌ براي‌ تو€ براي‌فرهاد حكاك‌... او را خوب‌ مي‌شناسم‌، دل‌ سنگها مي‌شكافد از بهرحبيب‌... اگر مزاح‌ كردم‌ با تو مرد، ببخشايم‌... ]فرهاد دست‌ مي‌كشد[

فرهاد: كجا؟ چنين‌ شتابان‌

لوده‌: در پي‌ فرهاد مجنون‌ كوه‌ به‌ كوه‌ مي‌گردم‌... به‌ لوده‌ جماعت‌نمي‌خورد كه‌ در پي‌ كسي‌ بگردد؟

فرهاد: و اگر فرهادي‌ كه‌ پي‌ اش‌ مي‌گردي‌ من‌ باشم‌؟€€

لوده‌: تو؟ بعيد مي‌دانم‌، مردي‌ كه‌ من‌ سخن‌ها از پس‌ و پيشش‌ شنيده‌ام‌عاشقي‌ است‌ بس‌ عجيب‌. اگر بودي‌ در اثناي‌ شنيدن‌ نام‌ شيرين‌...

فرهاد: به‌ آفريننده‌ آسمان‌ها و زمين‌ سوگند كه‌ اگر لب‌ به‌ سخن‌ نگشايي‌ وهر چه‌ حقيقت‌ مي‌داني‌ فاش‌ نكني‌ به‌ ضرب‌ تيشه‌ دو نيمت‌ خواهم‌ كرد.

لوده‌: آخ‌... مركز ثقل‌ اين‌ بدن‌ بي‌ارزشم‌ سوزيدن‌ گرفت‌... حال‌ مسلم‌ شدبرايم‌ كه‌ تو فرهاد نيستي‌... چو دل‌ در مهر شيرين‌ بست‌ فرهاد... برآورد ازوجودش‌ عشق‌ فرياد... به‌ سختي‌ مي‌گذشتش‌ روزگاري‌.... نمي‌آمد زدستش‌ هيچ‌ كاري‌...

فرهاد: وقتم‌ رو به‌ هيچ‌ است‌ لوده‌... بازيچه‌ام‌ نگير...

لوده‌: آن‌ فرهاد كه‌ حب‌ شيرين‌ در وجودش‌ رخنه‌ كرده‌ روحي‌ لطيف‌ وچشماني‌ مملو از مهر دارد  نه‌ خون‌...

فرهاد: لب‌ بگشاي‌ اي‌ مرد نگون‌ بخت‌ كه‌ جانت‌ در يك‌ قدمي‌ مرگ‌ پرسه‌مي‌زند...

لوده‌: آي‌ آي‌ آي‌... در پي‌ ثواب‌ بوديم‌ و كباب‌ شديم‌... اصلا مزاح‌ كردم‌،بي‌ كار بودم‌، صداي‌ تيشه‌ ات‌ كشاندم‌ اينجا، خواستم‌ لحظه‌اي‌ سر به‌سرت‌ گذارم‌...

فرهاد: مرا غفو كن‌، تيشه‌ در دستم‌ نبين‌، لابلاي تركهاي‌ دستم‌ مهر شيرين‌خفته‌ است‌، تو مي‌داني‌ كه‌ من‌ فرهادم‌، پس‌ بيش‌ از اين‌ عذاب‌ را بر من‌ روامدار كه‌ دلم‌ گواهي‌ خبر مي‌دهد از چشمانت‌.

لوده‌: پس‌ دلت‌ خوب‌ كار مي‌كند؟ بخت‌ با من‌ يار بود كه‌ كار دل‌ و معده‌ات‌در هم‌ نشد€ والله‌ من‌ خفته‌ شده‌ بودم‌ ]مي‌خندد[

فرهاد: حال‌ فرصت‌ لودگي‌ نيست‌، سخناني‌ را بگو كه‌ تو را تا بيستون‌،خانه‌ فرهاد كشانده‌ است‌. دلم‌ در دل‌ نيست‌، تيشه‌ بر دل‌ كوه‌ مي‌كوبم‌ واضطراب‌ بر دل‌ خود. شب‌ ور وز است‌ كه‌ سنگ‌ مي‌شكافم‌ و راه‌ رفت‌ وآمد شاه‌ و سپاهش‌ مهيا مي‌كنم‌، هر چه‌ زودتر بشكافم‌ زودتر شيرين‌ را دروصالم‌ خواهم‌ يافت‌...

لوده‌: حرف‌ لوده‌ اين‌ است‌; فرهادي‌ كه‌ در دربار خسرو پرويز همه‌درباره‌اش‌ سخن‌ مي‌گفتند و بازار اسمش‌ داغ‌... داغ‌... اخ‌ اخ‌... سوختم‌...بود، اينگونه‌ كه‌ تو هستي‌ نبود

فرهاد: پس‌ چگونه‌ بود... جانم‌ به‌ لب‌ آمد؟€€€

لوده‌: به‌ هر زخمي‌ پاي‌ افكند كوهي‌... كز آن‌ آمد خلايق‌ را شكوهي‌... به‌الماس‌ مژه‌ ياقوت‌ مي‌سفت‌... زحال‌ خويشتن‌ با كوه‌ مي‌گفت‌... كه‌اي‌ كوه‌از چه‌ داري‌ سنگ‌ خاره‌... جوانمردي‌ كن‌ و شو پاره‌ پاره‌... كافي‌ است‌؟

فرهاد: چه‌ مي‌خواهي‌ بگويي‌؟ چه‌ در سر داري‌ اي‌ لوده‌ بي‌ مزه‌؟

لوده‌: من‌ هيچ‌€ اما درباريان‌ و مهتران‌ و شاه‌ چيزهاي‌ شوم‌ درباره‌ فرهاد درسر مي‌پروراندند...

فرهاد: ولي‌ مگر من‌ با شاه‌ قرار كندن‌ كوه‌ بشرط دست‌ كشيدنش‌ از شيرين‌نكردم‌؟

لوده‌: اطمينان‌ داري‌ كه‌ تمامي‌ پادشاهان‌ دوران‌ بر سر قول‌ و قرارشان‌مردانه‌ مانده‌اند؟€€€

فرهاد: نمي‌دانم‌... ولي‌ خسرو پرويز شرط كندن‌ بيستون‌ را از من‌ پذيرفت‌

لوده‌: پس‌ نمي‌خواهي‌ چيزهايي‌ كه‌ شنيده‌ام‌ بشنوي‌؟

فرهاد: گمان‌ نمي‌كنم‌ شنيدني‌ باشند.

لوده‌: ولي‌ هست‌... اگر شيرين‌ تنها هدف‌ توست‌ و در پي‌ رسيدن‌ به‌وصالش‌ هر مشقتي‌ را به‌ جان‌ خريده‌اي‌€ پس‌ شنيدني‌ است‌.

فرهاد: ]دست‌ مي‌كشد[ پس‌ جانم‌ مگير و لب‌ به‌ سخن‌ تركن‌.

لوده‌: ز نزديكان‌ خود با محرمي‌ چند... نشست‌ و زد درين‌ معني‌ دمي‌چند... ]آهسته‌ درگوش‌ فرهاد[ خسرو پرويز را مي‌گويم‌... كه‌ با اين‌ مردسودائي‌ چه‌ سازيم‌... بدين‌ مهره‌ چگونه‌ حقه‌ بازيم‌... ]آهسته‌ در گوش‌فرهاد[ تو را مي‌گفتند بي‌ دل‌... گرش‌ مانم‌ بدو كارم‌ تباهست‌... وگرخونش‌بريزم‌ بيگناه‌ است‌...من‌ اول‌ از اندروني‌ به‌ مطبخ‌ خزيدم‌و غذاهاي‌ رنگين‌تناقل‌ كردم‌ و سپس‌ بي‌ خبر از همه‌ جا به‌ طرف‌ سرسرا رفتم‌، صد البته‌ كه‌پاورچين‌... خسرو پرويز دقيقٹ اينجا نشسته‌ بود و همسرش‌ مريم‌ اين‌طرف‌...نه‌، آن‌ طرف‌ لم‌ داده‌ بود به‌ شاه‌ و هر از چند گاهي‌ لبخند زهله‌ بري‌مي‌زد، در اين‌ سويش‌ شاپور همچنان‌ كه‌ كاغذ  و قلمي‌ در دست‌ داشت‌وحانگار نقش‌ تازه‌ مي‌زد روبروي‌ شاه‌ آرام‌ گرفته‌ بود و در كنار او بزرگ‌اميد كه‌ به‌ كودكي‌ در تعليم‌ و تربيت‌ شاه‌ بوده‌ است‌€ و مهتر سپاهش‌ نيزهمانند تكه‌ چوبي‌ خشك‌ به‌ تيركي‌ تكيه‌ زده‌ بود و شاه‌ از تو مي‌گفت كه‌بيهوده‌ كاري‌ برايش‌ ساختم‌ و او را روانه‌ كاري‌ عبس‌ كردم‌ كه‌ هيچ‌ وقت‌ بازنگردد و تا آخر عمر تيشه‌ بر كوه‌ نشاند و وقتي‌ كه‌ آنها جوياي‌ كارت‌ شدندگفت‌ كه‌: فرهاد را فرموده‌ايم‌ هر گاه‌ بيستون‌ را تراشيدي‌ به‌ وسعت‌ يك‌ راه‌هچون‌ جاده‌اي‌ براي‌ رفت‌ و آمد ما و همراهانمان‌ آنوقت‌ من‌ از حقي‌ كه‌ برشيرين‌ دارم‌ دست‌ خواهم‌ شست‌... ]سكوت‌[

فرهاد: دگر چه‌ گفتند در كار من‌؟... پس‌ چرا سكوت‌ پيشه‌ كرده‌اي‌؟... دل‌مي‌ربايي‌ لوده‌؟

لوده‌: دل‌ ربودن‌ كار هنروران‌ بلاكش‌ چون‌ فرهاد باشد و بس‌; مرا فقطكارم‌ مسخره‌ بازي‌ است‌ و دلقك‌ بازي‌; سكوت‌ كردم‌ چون‌ شاه‌ سكوت‌كرد.

فرهاد: چرا؟

لوده‌: هيچ‌... انار سرخي‌ از سبد برداشت‌ و مچاله‌اش‌ كرد و آبش‌ را سركشيد و سپس‌ چيزي‌ شبيه‌ باد معده‌، انگار كه‌ راهش‌ را گم‌ كرده‌ باشد ازدهانش‌ فوران‌ كرد و همه‌ خنديدند... ]مي‌خندد[

فرهاد: تمام‌ اصل‌ حديث‌ را بگو و راحتم‌ بگذار...

لوده‌: اصلش‌ همين‌ بود€... چون‌ به‌ تو مي‌خنديدند. ]مي‌خندد[

فرهاد: تو نيز بخند، تو نيز مرا به‌ ملعبه‌ بگير، گمان‌ نكن‌ كه‌ خواهم‌ نشست‌€بيستون‌ را خواهم‌ دريد، به‌ شيرين‌ خواهم‌ رسيد... ]مي‌خواهد شروع‌ به‌كندن‌ كوه‌ كند[

لوده‌: گوش‌ بسپار... طنازي‌ كردم‌; در همين‌ اثناء كه‌ گوشهايم‌ را به‌ درزديفار سرسرا چسبانيده‌ بودم‌ پيك‌ شاه‌ كه‌ ظاهرٹ به‌ اين‌ اطراف‌ آمده‌ بودبراي‌ سرك‌ كشيدن‌ هراسان‌ و با عجله‌ از راه‌ رسيد و به‌ آنها پيوست‌ كه‌ چه‌نشسته‌ايد و خوش‌ مي‌گذرانيد؟ فرهاد در كار كندن‌ شده‌ است‌ و پيشرفتي‌بس‌ شگرف‌ كرده‌ و بي‌ محابا و خستگي‌ سنگهاي‌ دل‌ بيستون‌ رامي‌شكافد و همين‌ روزهاست‌ كه‌ جاده‌اي‌ در صورت‌ كوه‌ از دور دست‌قصر ببينيد و در انتهاي‌ اين‌ سخن‌ بود كه‌ رنگ‌ از رخسار شاه‌ پريدن‌ گرفت‌و دست‌ و پايش‌ شل‌ و سفت‌ شد و آب‌ انار بصورت‌ پيك‌پاشيد...]مي‌خندد[

فرهاد: و سپس‌؟؟؟

لوده‌: هيچ‌... او هم‌ از فرط تشنگي‌ آن‌ را ليسيد... همچو سگ‌ دربار...]مي‌خندد و اداي‌ او را در مي‌آورد[

فرهاد: پس‌ از آن‌... يقينٹ چاره‌ دركار فرهاد كردند؟

لوده‌: در هوش‌ و ذكاوتت‌ شك‌ نداشتم‌. آري‌، آنها مشورت‌ كردند كه‌ به‌هر حيله‌ و مكري‌ بايد تو را از كار كندن‌ باز دارند و من‌ تا اين‌ شنيدم‌ وشيرين‌ را عاشقانه‌ در ايوان‌ قصر منتظر ديدم‌ و مضطرب‌، وظيفه‌ خوددانستم‌ كه‌ بسرعت‌ قصر را ترك‌ كرده‌ بسوي‌ تو بشتابم‌ كه‌ تنها به‌ كارخويش‌ باش‌ و فريب‌ هيچ‌ حقه‌اي‌ را مخور كه‌ معشوقه‌ات‌ در انتظارپيروزي‌ توست‌.

فرهاد: مطمئن‌ باش‌ كه‌ روزي‌ اين‌ مهرت‌ را جبران‌ خواهم‌ كرد به‌ هزاران‌سيم‌ و زر ... ]به‌ سرعت‌ شروع‌ به‌ كندن‌ مي‌كند[

لوده‌: ]گوشه‌اي‌ لم‌ مي‌دهد[ اگر مزاح‌ كردم‌ به‌ دل‌ مگير كه‌ دل‌ درد خواهي‌گرفت‌ ]نيشخند مي‌زند [عاشق‌.

فرهاد: ]همانطور كه‌ تيشه‌ مي‌كوبد[ و تنها خراش‌ تيشه‌ بر سنگ‌ است‌ كه‌ ازعشق‌ مي‌ماند، و من‌ تا آخرين‌ تيشه‌ خواهم‌ كوفت‌ بر هر چه‌ سنگ‌ سرد تاكوه‌ بداند كه‌ فرهاد تيشه‌ است‌ و عشق‌. عشقي‌ كه از زلال‌ترين‌ لحظه‌ ناب‌درنگم‌ در نرگس‌ شهلاي‌ شيرين‌ به‌ سينه‌ام‌ شتافت‌ ]همانطور كه‌ مي‌كوبدادامه‌ مي‌دهد[ هر چه‌ بيشتر مي‌جنگم‌ با كوه‌ بيشتر بوي‌ گيسوان‌ شيرين‌ رامي‌فهمم‌... انگار بلند گيسوان‌ كمندش‌ بسوي‌ چشمانم‌ مي‌خرامند...

لوده‌: ]در حالي‌ كه‌ دنده‌ به‌ دنده‌ مي‌شود[ چه‌ مي‌گويي‌ با خود؟....

فرهاد: اجباري‌ در ماندنت‌ نيست‌، مي‌تواني‌ همانگونه‌ كه‌ آمدي‌ بازگردي‌، مأموريتت‌ را خوب‌ فرجام‌ كردي‌، حال‌ كمي‌ به‌ جان‌ بي‌ چاره‌ ات‌رحم‌ كن‌...

لوده‌: من‌ اگر به‌ جانم‌ مي‌انديشيدم‌ كه‌ به‌ سوي‌ تو گسيل‌ نمي‌شدم‌ ساده‌...خودم‌ نمي‌دانم‌ چرا آمده‌ام‌€تنها در يك‌ آن‌ دلم‌ به‌ حالت‌ سوخت‌،... حال‌اينكه‌ مي‌پرسم‌ چه‌ مي‌گويي‌ بد است‌؟

فرهاد: انگار بوي‌ قدمهايش‌ در بيستون‌ پيچيده‌ است‌... ]بو مي‌كشد ومي‌كوبد[

لوده‌: ]خميازه‌اي‌ مي‌كشد[ راست‌ مي‌گويي‌... مي‌شنوم‌... ]فرهاد ادامه‌مي‌دهد -لوده‌ دراز مي‌كشد - پير مرد زاهدي‌ كور و عصا بدست‌ ازگوشه‌اي‌ وارد مي‌شود - در خود زمزمه‌ مي‌كند و نزديك‌ مي‌شود[

زاهد: لعنت‌ بر تو اي‌ عشق‌ زميني‌ - مرگ‌ بر تو اي‌ عشق‌ واهي‌... ننگ‌ بر تواي‌ عشق‌ دروغين‌...

لوده‌: خواستيم‌ لختي‌ گپه‌ مرگمان‌ را بگذاريم‌ها...]نيم‌ خيز مي‌شود[

زاهد: كيست‌ در نزديك‌ترين‌ رد پاي‌ من‌، در كوه‌ چيزي‌ مي‌خواند؟

لوده‌: مرحمت‌ نموده‌ و به‌ ديده‌ مامنت‌ گذار و به‌ راهت‌ ادامه‌ بده‌، خواب‌را حراممان‌ نكن‌ در اين‌ غروب‌ آفتاب‌ زاهد... ]مي‌خوابد[

زاهد: اگر اشتباه‌ نكنم‌ صداي‌ آهنگين‌ تيشه‌ است‌ بر سنگ‌؟€€... كيست‌ كه‌مي‌كوبد€ اينچنين‌ مصمم‌؟

لوده‌: اه‌... براي‌ تو توفيري‌ دارد كه‌ بداني‌ من‌ مي‌كوبم‌ يا كس‌ ديگر؟... گذركن‌ ديگر زاهد...

زاهد: مي‌آمدم‌ وصفش‌ بسيار شنيدم‌...

لوده‌: براهت‌ ادامه‌ بده پيرمرد... ]فرهاد همچنان‌ مي‌كوبد[

زاهد: جوانمردي‌ است‌، نه‌؟

لوده‌: نه‌ خير جوان‌ زني‌ است‌€... تو نمي‌داني‌ مرد به‌ كار تيشه‌ و سنگ‌مي‌رود يا زن‌؟

زاهد: اي‌ كاش‌ مي‌توانستم‌ چهره‌ مملو از استقامتش‌ را ببينم‌ و تنهاجمله‌اي‌ آويزه‌ گوشش‌ كنم‌

لوده‌: اگر چشم‌ بگشايي‌ در يك‌ دوقدمي‌ات‌است‌زاهد...بگذار بخوابيم‌....

زاهد: تو وقتي‌ درد مرا مي‌فهمي‌ كه‌ چشمهايت‌ را براي‌ هميشه‌ ببندي‌

لوده‌: مگر عقل‌ از سرم‌ پريده‌ كه‌ چشم‌ براي‌ هميشه‌ هم‌ گذارم‌؟... آه‌...نمي‌بيني‌؟€€ از آغاز مي‌گفتي‌ نابينايي‌ ديگر...

زاهد: به‌ گرمي‌ گفت‌ شه‌ كه‌ كاري‌ شرط كردم‌/ وا گر زين‌ شرط برگردم‌ نه‌مردم‌/ ]فرهاد مي‌كند[ كه‌ ما را هست‌ كوهي‌ بر گذرگاه‌/ كه‌ مشكل‌ مي‌توان‌كرد بدو راه‌/ ]كم‌ كم‌ مي‌ماند[ ميان‌ كوه‌ راهي‌ كند بايد / چنانك‌ آمد و شدشه‌ را بشايد / به‌ حق‌ حرمت‌ شيرين‌ دلبند / كزين‌ بهتر نميدانست‌ خوردسوگند/ چو بشنيد اين‌ سخن‌ فرهاد بيدل‌/ نشان‌ كوه‌ جست‌ از شاه‌ عادل‌ /به‌ كوهي‌ كرد خسرو رهنمودش‌ / كه‌ خواند هر كس‌ اكنون‌ بيستونش‌ /تمام‌ وصف‌ حالت‌ اين‌ بود مرد€؟ هان‌؟... با توام‌€ نامت‌ چه‌ بود؟...

فرهاد: فرهاد حكاك‌... ]لوده‌ زاهد را طوري‌ ورانداز مي‌كند كه‌ انگار او رامي‌شناسد - فرهاد نزديك‌ زاهد مي‌شود[ چنان‌ در وصف‌ حالم‌ سخن‌وري‌ كردي‌ كه‌ گويي‌ از تولد تا مرگم‌ آگاهي‌؟

زاهد: تولد را نمي‌دانم‌ امامرگت‌ را اگر همين‌ گونه‌ ادامه‌ دهي‌ در پس‌ اين‌تيشه‌ كوفتن‌ مي‌بينم‌

لوده‌: چه‌ مي‌گويي‌ زاهد نابينا؟ با تيشه‌ كه‌ مرده‌ كه‌ او بميرد؟ عيان‌ است‌ كارفرهاد، تو كه‌ مي‌داني‌

فرهاد: بگذار ادامه‌ سخن‌ دهد€ به‌ كدامين‌ دليل‌ زاهد؟

زاهد: گواهم‌ چشمهاي‌ منند كه‌ حال‌ توان‌ رؤيت‌ كور سويي‌ را هم‌ ندارد،آن‌ هم‌ از درد بي‌ درمان‌ عشق‌

لوده‌: صدايت‌ بگوشم‌ آشنا مي‌ماند... حجابت‌ را بردار€ نكند من‌نامحرمم‌؟ بردار، لوده‌ به‌ چشم‌ خواهري‌ مي‌بيندت‌...

زاهد: لحن‌ گفتارت‌ مي‌نمايد لوده‌ ايي‌ باشي‌ بي‌ پرواز و جسور

لوده‌: بيهوده‌ ميوه‌هاي‌ حجيم‌ چون‌ هندوانه‌ زير بازوان‌ من‌ نگذار...

فرهاد: حرفت‌ را بگو زاهد

زاهد: من‌ نيز چون‌ فرهادي‌ بودم‌ در خويش‌، رسوا و دلباخته‌، بانوي‌ مه‌روي‌ و مهربان‌.

لوده‌: مثل‌ اينكه‌ اينجا تنها بر سر ما كلاه‌ تا گردن‌ فرو رفته‌ است‌

زاهد: به‌ وصالش‌ رسيدم‌ ولي‌ چه‌ سود؟ اندكي‌ نگذشت‌ كه‌ سيماي جوان‌خوشرويي‌ دلش‌ را لرزاند و بر من‌ افروخت‌ كه‌ هر چه‌ حبيبت‌ بين‌ ما بودتمام‌ شد، هر چه‌ در توان‌ داشتم‌ به‌ نيرو بردم‌ كه‌ باز گردانمش‌ اما رفت‌ ودل‌ مرا هم‌ با خود بردو از آن‌ پس‌ هر چه‌ نور از دلم‌ رخت‌ بر بستند، آنقدرگريستم‌ كه‌ سوي‌ چشمانم‌ از كف‌ برفت‌ و اينگونه‌ حقير و ذليل‌ گشتم‌...

فرهاد: چه‌ سرگذشت‌ شومي‌ براه‌ داشته‌اي‌؟... اين‌ وادي‌ چشم‌هاي‌ پاك‌مي‌خواهد و قلبي‌ فراخ‌...

زاهد: عشق‌ هر چه‌ و هر كه‌ را باشد پايان‌ پذيرد، تنها اوست‌ كه‌ معشوق‌ازلي‌ است‌ فرهاد، بسوي‌ او برو كه‌ بازگشتي‌ در كارش‌ نيست‌، چشم‌ دل‌ بازكردن‌ سخت‌تر است‌.. از كندن‌ بازمان‌ كه‌ عشق‌ تو در عبادت‌ است‌ ورياضت‌ نه‌ تيشه‌ كوفتن‌€ هرچه‌ زودتر دست‌ بركشي‌ زودتر به‌ محبوب‌ابدي‌ خواهي‌ رسيد فرهاد...

لوده‌: خود كرده‌ را تدبير نيست‌... ]مي‌خندد و در گوش‌ فرهاد[ فريب‌مكرش‌ را مخور€ او در راهش‌ شكست‌ خورده‌ دليلي‌ بر شكست‌ تونيست‌، او در پي‌ سست‌ كردنت‌ آمده‌، آگاه‌ باش‌، چيزي‌ در اعماقم‌ ندامي‌دهد كه‌ مي‌شناسمش‌، برايم‌ آشناست‌... حتي‌ راه‌ رفتنش‌...

فرهاد:  ولي‌ من‌ راه‌ خود را آزموده‌ام‌ در اين‌ سنگ‌ و كوه‌، حال‌ در چندقدمي حبيبم‌... برو... برو زاهد...  اميد كه‌ به‌ معشوقت‌ برسي‌... ]شروع‌ به‌كندن‌ مي‌كند - صدايي‌ و هم‌ آلود كه‌ در آغاز در كوه‌ پيچيده‌ بود مي‌پيچد- لوده‌ به‌ سوي‌ فرهاد پناه‌ مي‌برد- صداها مي‌روند - هر دو سر برمي‌آورند - زاهد رفته‌ است‌[ اين‌ صدا، صدايي‌ چون‌ شيرين‌ بود كه‌ مرامي‌خواند€ شنيدي‌ لوده‌؟

لوده‌: آري‌ شنيدم‌... خودمانيم‌ اينگونه‌ كه‌ من‌ پيش‌ گرفته‌ام‌، اولين‌ كسي‌ كه‌سرش‌ را بر باد خواهد داد لوده‌ است‌... ]سكوت‌[ پس‌.. زاهد كو؟؟؟؟

فرهاد: زاهد؟€€ هيچ‌ نديدم‌ كه‌ چه‌ وقت‌ پاي‌ به‌ رفتن‌ برد

لوده‌: چه‌ خوب‌ با چشمان‌ كور راه‌ از بيراه‌ شناخت‌€ ]با تمسخر[

فرهاد: زمان‌ ناچيز است‌ بايد تيشه‌ بردارم‌]  تيشه‌ برداشته‌ ادامه‌ مي‌دهد[بشكن‌ دل‌ اين‌ كوه‌ را تيشه‌، و تو اي‌ سنگ‌ خارا دل‌ ارزاني‌ تيشه‌ام‌ كن‌ كه‌شيرين‌ چشم‌ به‌ راهم‌ مانده‌ است‌ ]لوده‌ گوشه‌اي‌ لم‌ داده‌ خميازه‌ مي‌كشد[كاش‌ كبوتري‌ مي‌داشتم‌ تا به‌ جاي‌ زبانم‌ كه‌ هيچگاه‌ مرا ياراي‌ بيان‌ علاقه‌ام‌بر شيرين‌ نبوده‌ است‌ فرياد عشقم‌ را به‌ او مي‌رساند، مي‌دانم‌ كه‌ اومي‌داند و مي‌ماند... صدا... صدا بايد سر دهم‌، حال‌ كه‌ دورم‌ و چشمانم‌ براو نيست‌ شرمي‌ نمي‌ماند... به‌ كوه‌ سودا بر مي‌كشم‌ تا پژواك‌ صدايم‌گوشش‌ را نوازش‌ دهد... آري‌... چنين‌ كنم‌ بايد... ]تيشه‌ زمين‌ گذاشته‌ ودستها كنار دهان‌ فرياد سر مي‌دهد در كوه‌[ شيرين‌... شيرين‌...

لوده‌: عجب‌ مكافات‌ سترگي‌ يقه‌ ما را گرفته‌ است‌ها... چرا پس‌ نعره‌مي‌زني‌ عاشق‌؟ عاشقي‌ كجا به‌ فرياد كشيدن‌ است‌؟ كوه‌ را بشكاف‌ كه‌وقت‌ برايت‌ سيم‌ و زر را گرانبهاتر است‌... غصه‌ نخور، حق‌ ات‌ را از خسروپرويز خواهيم‌ گرفت‌...

فرهاد: خواستم‌ فرياد كنم‌ تا از پژواك‌ صدايم‌...

لوده‌: ]هيس‌[ تيشه‌ ات‌ را به‌ من‌ قرض‌ بده‌€

فرهاد: به‌ چه‌ كار مي‌بري‌؟

لوده‌: به‌ كار عاشقي‌... حال‌ تو تنها زبان‌ بگير... ]تيشه‌ بدست‌ و پاور چين‌پاورچين‌ همچو سگان‌ بو كشيده‌ پشت‌ كوه‌ مي‌رود و گوش‌ كسي‌ را گرفته‌ وپيش‌ مي‌آورد - او يك‌ جنگاور است‌[ گمان‌ كردي‌ گوش‌ ايستادن‌ كارسهلي‌ است‌ انتر...؟

جنگاور: از پشت‌ كوه‌ مي‌رفتم‌ كه‌ گفته‌ هاتان‌ ناخواسته‌ شنيدم‌ و چون‌ درپي‌ يار بودم‌ كه‌ همدستم‌ شود ايستادم‌.

فرهاد: مرا يار با خار باشد آنهم‌ سنگ‌ خارا، كه‌ بايد بشكافم‌ و تا انتهاي‌كوه‌ روان‌ شوم‌.

جنگاور: من‌ ناخواسته‌ شنيدم‌ كه‌ خسرو پرويز  شما را هم‌ به‌ تنگ‌ آورده‌است‌ و حقتان‌ را نمي‌دهد.

فرهاد: گيريم‌ كه‌ چنين‌ باشد؟

جنگاور: جانم‌  به‌ فداي‌ شما اي‌ بزرگ‌ زاده‌... من‌ از نوادگان‌ بهرام‌ چوبينم‌كه‌ روز شكست‌ او پي‌ شكار شده‌ بودم‌ و معشوقه‌ام‌ در قصر براهم‌ مانده‌بود ولي‌ بازگشتم‌ تنها خون‌ به‌ چشمم‌ ديدم‌ و تن‌هاي‌ لاش‌ لاش‌.

لوده‌: يعني‌ مي‌خواهي‌ بگويي‌ كه‌ به‌ تو نيز ظلمي‌ بس‌ عجيب‌ و غريب‌ رفته‌است‌؟... همچو فرهاد كه‌ شيرينش‌ زنداني‌ قلعه‌هاي‌ مخوف‌ هزار توي‌شاه‌ است‌....

جنگاور:  اگر شما دست‌ مرا پس‌ نزنيد و با هم‌ سپاهي‌ متشكل‌ كنيم‌ بر اوخواهيم‌ تاخت‌ و تختش‌ بزير خواهيم‌ گرفت‌، آنوقت‌ هم‌ من‌ انتقامم‌ راخواهم‌ ستاند و هم‌ تو به‌ شيرينت‌ خواهي‌ رسيد و هم‌ تو به‌ جايگاهت‌.

لوده‌: پس‌ تو فكر همه‌ چيز را كرده‌اي‌ نابكار؟€€

فرهاد: چگونه‌ اين‌ سپاه‌ شكل‌ خواهد گرفت‌ و به‌ چه‌ اطمينان‌ و اميدي‌؟

جنگاور: همان‌ كه‌ گفتم‌; من‌ و شما سرداران‌ سپاه‌ خواهيم‌ شد و تخت‌ ازآن‌ ما مي‌شود.

فرهاد: ولي‌ من‌ جز تيشه‌ و عشق‌ هيچ‌ نمي‌دانم‌.

جنگاور: مگر آنها كه‌ رفتند و جنگيدند و تاج‌ و تخت‌ گرفتند چه‌ داشتند.

لوده‌: عقلي‌ كم‌ و بي‌مقدار... ]مي‌خندد و سپس‌ در گوش‌ فرهاد[ اگر بگويم‌او را مي‌شناسم‌، بر من‌ تند نمي‌شوي‌؟

فرهاد: پس‌ تو چگونه‌ جان‌ سالم‌ به‌ در بردي‌؟

جنگاور: هم‌ اكنون‌ برايت‌ گفتم‌€ من‌ به‌ شكارگاه‌ بودم‌ و از قصر دور... حال‌بيا برويم‌... تيشه‌ را زمين‌ بگذار تا شمشير گرماي‌ دستانت‌ را حس‌ كند...تيغ‌ هم‌ بردار تيشه‌ است‌،  بردار و بشتاب‌... كار كندن‌ بر تو نمي‌آيد، تومملو از عشقي‌ و هيجان‌... كندن‌ سنگ‌ خارا تو را چه‌ كار؟ بيا كه‌ اصلي‌ترين‌عشق‌ به‌ انتظار توست‌.

لوده‌: ]در گوش‌ فرهاد[ او خود از سرداران‌ در بار است‌... من‌ بارها و بارهااو راديده‌ و با لودگي‌ خنده‌ بر لبانش‌ نشانده‌ام‌... فريب‌ است‌، مكر است‌،مكر است‌، به‌ كارت‌ شو فرهاد... شيرين‌ را در نظر بياوري‌ تمام‌ است‌،دست‌ و دل‌ عاشق‌ به‌ تيغ‌ نمي‌رود، آخر عشق‌ و عاشقي‌ را به‌ تيغ‌ چه‌ كار؟€€

فرهاد: تو خود سپاه‌ برگير و بتاز... من‌ فرهاد كوه‌ كنم‌ و تنها راز عشق‌مي‌دانم‌ و تيشه‌... امتداد نگاه‌ من‌ شيرين‌ است‌ نه‌ خسرو پرويز... ]به‌ طرف‌كوه‌ رفته‌ و تيشه‌ بر دست‌ مي‌كوبد- جنگاور به‌ طرف‌ لوده‌ مي‌رود - بناگاه‌همان‌ صداي‌ آغازين‌ بر صحنه‌ طنين‌ مي‌اندازد و چيزي‌ شبيه‌ صداي‌شيرين‌ فرهاد را مي‌خواند - لوده‌ به‌ فرهاد پناه‌ مي‌برد و جنگاور درلحظه‌اي‌ دور مي‌شود - آنها به‌ خود مي‌آيند [

لوده‌: ديدي‌؟... او نيز، ديگري‌ ناپديد شد... چرا هميشه‌ لوده‌ را چون‌حرفهايش‌ مسخره‌ مي‌دانند؟ ]فرهاد شروع‌ به‌ تيشه‌ زدن‌ مي‌كند[

فرهاد: ]همانطور كه‌ مي‌كوبد[ اي‌ كاش‌ شبديزت‌ اينجا مي‌بود شيرينم‌ تامي‌توانستم‌ در آني‌ بسويت‌ بشتابم‌ و تنها ديدگانت‌ را نظاره‌ كنم‌ و باز گردم‌.آنوقت‌ مي‌ديدي‌ كه‌ نيروي‌ عشقت‌ چه‌ كرده‌ است‌ با فرهاد، و حتما نيروي‌بازوانم‌ صد چندان‌ مي‌شد و تا انتهاي‌ كوه‌ پيش‌ مي‌رفتم‌ اي‌ دلبر روز وشبم‌...

لوده‌: چرا شبديز نهاده‌ است‌ نام‌ اسبش‌ را شيرينت‌؟

فرهاد: چون‌ كه‌ او زاده‌ مادياني‌ است‌ كه‌ هر يك‌ قرن‌ خود را از سنگ‌سياهي‌ در غار ارمنستان‌ كه‌ تنديس‌ اسب‌ و سوارش‌ را مي‌ماند آبستن‌كرده‌ است‌ و از سياهي‌ و شب‌ گريخته‌ و در ظلمات‌ چون‌ تيز پايي‌ مي‌تازدو از هيچ‌ نمي‌هراسد... ]دست‌ مي‌كشد[ تو چه‌ مي‌داني‌ از عشق‌؟ ]به‌ كندن‌ادامه‌ مي‌دهد[

لوده‌: تنها تو مي‌داني‌ بس‌ است‌€ مرد عاشق‌ كه‌ كس‌ را به‌ نداشتن‌ عشق‌ به‌تمسخر نمي‌كشد...

فرهاد: تو نيز عاشقي‌ و لي‌ خود نمي‌داني‌€ ]مي‌كند[

لوده‌: به‌ خود اميدوار كشتم‌... چگونه‌؟ پس‌ چرا لذتي‌ نمي‌برم‌؟ نكند من‌عاشقم‌ و لذتش‌ را ديگران‌ مي‌برند؟€€ عجب‌ غيرتي‌ داري‌ لوده‌...

فرهاد: تو ناخواسته‌ عاشق‌ عشق‌ شيرين‌ و فرهاد شده‌اي‌ ]مي‌كند[ و البته‌اولين‌ بار مجنون‌ مسخره‌ بازي‌ و لودگي‌ بوده‌اي‌ و اين‌ خود آتشين‌ عشقي‌را طلب‌ مي‌كند... ]مي‌كند[ مرا چه‌ عشقي‌ بر سر افتاده‌ است‌€€€

لوده‌: مرا هم‌ زماني‌ عشقي‌ بر سر بود.

فرهاد: چگونه‌؟

لوده‌: پنداشتي‌ از همان‌ روز اول‌ كه‌ از مادر زاده‌ شدم‌ لوده‌ بودم‌؟€ به‌ من‌نمي‌خورد از مهتران‌ قصر باشم‌ نه‌؟ ]فرهاد جا مي‌خورد[ آري‌. من‌ از بزرگ‌زادگان‌ قصر هرمز بودم‌، هي‌... راست‌ گفته‌اند درب‌ به‌ يك‌ پاشنه‌ نخواهدچرخيد€ چه‌ زود ورق‌ بر مي‌گردد؟ هرمز مرد و شدم‌ يك‌ سرباز جزء ازسپاه‌ بهرام‌ چوبين‌ و دلبند يكي‌ از كنيزكان‌ مهتر دربار. طولي‌ نكشيد كه‌خسرو از ايران‌ گريخت‌ و قيصر پادشاه‌ مصر دخترش‌ مريم‌ را به‌ او داد وسپاهي‌ از برش‌ فرستاد و بهرام‌ را در هم‌ شكستند، آن‌ روز همه‌ را گردن‌ ازتيغ‌ مي‌گذراندند و هيچ‌ يك‌ از كنيزكان‌ را زنده‌ نگذاشتند، هر كس‌ به‌حيله‌اي‌ فرار مي‌كرد و هزاران بار شكر خدا به‌ جاي‌ مي‌آورد و من‌ نيزچاره‌اي‌ نديدم‌ جز ملبس‌ شدن‌ به‌ هيبت‌ لوده‌اي‌ لوس‌ و بد مزه‌، اما تاخواستم‌ فرار كنم‌ مرا ديدند و در قصر زنجيرم‌ كردند، نكشتندم‌... چرا كه‌قصر شاه‌ لوده‌اي‌ مي‌خواست‌ تا امورات‌ او بگذرد، از آن‌ پس‌ شدم‌ لوده‌دربار پرويز و هر چه‌ عشق‌ بود در دل‌ فرو خوردم‌ و تنها مسخره‌ بازي‌ كردم‌و خنديدند، هي‌... به‌ كارت‌ برس‌، قدر اين‌ لحظات‌ زيباي‌ مضطرب‌ رابدان‌...

فرهاد: لب‌ به‌ سخن‌ نميگشايم‌ كه‌ دلت‌ غمين‌تر نشود... لوده‌ عاشق‌...]تيشه‌ برداشته‌ و مي‌كوبد- بعد از چند ثانيه‌ صداي‌ خرو پوف‌ لوده‌ بلندمي‌شود - حال‌ ديگر شب‌ شده‌ است‌ - فرهاد نگاهي‌ كرده‌ و تيشه‌مي‌كوبد[ عجب‌ شبي‌ است‌ امشب‌؟€€ كاش‌ مي‌توانستم‌ ستاره‌ ات‌ درآسمان‌ بيابم‌ و درد دل‌ برايش‌ بخوانم‌... ]محكم‌تر مي‌كوبد - مردي‌ دزددر حالي‌ كه‌ كيسه‌هاي‌ زر به‌ ميان‌ بسته‌ و دختر جواني‌ را به‌ اسيري‌ گرفته‌ به‌آنها مي‌رسد - دختر براي‌ رفتن‌ پافشاري‌ مي‌كند[

دزد: د جانت‌ را بالا بياور دخترك‌ چموش‌... براي‌ ربودنت‌ زحمت‌ فراوان‌كشيده‌ام‌... ]انگار كه‌ مست‌ است‌[

لوده‌: خداوند اين‌ يكي‌ را به‌ خير بياورد... مي‌نمايد ديوانه‌ باشد... ]برمي‌خيزد - فرهاد هنوز در حال‌ كندن‌ است‌[

دزد: شب‌ بر شماخوش‌ باد ياران‌...

لوده‌: من‌ از وقتي‌ كه‌ ياد دارم‌ ياري‌ چون‌ تو دست‌ و پا نشسته‌ و باده‌ خورنداشته‌ام‌.

دزد: بدون‌ باده‌ كه‌ روزگار سر نمي‌شود... اما من‌ يار بسيار... ]به‌ دخترك‌[آرام‌ بگير سركش‌ رعيت‌ زاده‌ ]به‌ لوده‌[ داشته‌ام‌... مزاحم‌ خوابتان‌ شديم‌؟

لوده‌: نه‌... اصلا، بلكه‌ مزاحم‌ كارمان‌ شده‌اي‌...

دزد: يعني‌ شما هم‌...

لوده‌: آري‌...]فرهاد هنوز در حال‌ كندن‌ كوه‌ است‌[

دزد: در پي‌ دزديدن‌ گنجي‌ پنهان‌ در دل‌ كوه‌ شده‌ايد؟

لوده‌: چيزي‌ در همين‌ باب‌ نشعه‌; پي‌ عشقي‌ است‌ در دل‌ كوه‌...

دزد: چقدر تو مضحكي‌ مردك‌..€ اگر بي‌ راه‌ نگفته‌ باشم‌ تو مرا به‌ تمسخرگرفته‌اي‌€؟

لوده‌: و من‌ نيز اگر درست‌ به‌ هدف‌ زده‌ باشم‌ تو ما را كودن‌ پنداشته‌اي‌ بي‌رگ‌... ]همگام‌ با او مي‌خندد و مستي‌ مي‌كند[ آخر مردك‌ سيم‌ و زر پرست‌در دل‌ كوه‌ به‌ اين‌ سترگي‌ گنج‌ كجا بود؟ آن‌ هم‌ اين‌ وقت‌ شب‌؟... راستي‌€برده‌ مي‌بري‌ براي‌ فروش‌؟

دزد: ]فرهاد را اشاره‌ مي‌كند[ اول‌ بگو كه‌ او در پي‌ چه‌ كاري‌ است‌؟

لوده‌: عاشق‌ است‌... شرط عطاي‌ محبوبش‌ رادريدن‌ دل‌ كوه‌ بر اوخوانده‌اند.

دزد: نكند مي‌خواهي‌ بگويي‌ كه‌ او...

لوده‌: فرهاد است‌.. ]كيسه‌هاي‌ زر را مي‌بيند[ ببينم‌... راهزني‌ يا خزانه‌ دارقصر... ناقلا...

دزد:  خزانه‌ داري‌ لياقت‌ بزرگان‌ و مهتران‌ است‌، من‌ دزدي‌ را بيشتر ترجيح‌مي‌دهم‌.

لوده‌: حتي‌ اين‌ دخترك‌ را هم‌؟€€ ]دزد به‌ علات‌ تأييد سر تكان‌ مي‌دهد[ به‌ظاهر سليقه‌ ات‌ هم‌ بدك‌ نيست‌...

دزد: جنس‌ جنس‌ است‌ ديگر€ جان‌  دارو بي‌ جان‌ چه‌ تفاوتي‌ مي‌كند براي‌دزد؟ ]به‌ دخترك‌[ اه‌.. خط بر اعصاب‌ من‌ نكش‌ لعبتك‌... ]به‌ لوده‌[ كم‌ كم‌دارم‌ عاشقش‌ مي‌شوم‌€

فرهاد: ]مي‌ماند از كندن‌[ حرمت‌ نگهدار راهزن‌€ مگر مي‌توان‌ عشق‌ رادزديد؟

دزد: گمان‌ كردم‌ تو هم‌ چون‌ دخترك‌ رعيت‌ زاده‌ لال‌ گشته‌اي‌

فرهاد: نفرين‌ به‌ زباني‌ كه‌ بي‌ موقع‌ باز شود و نفرين‌ به‌ دلي‌ كه‌ به‌ ظلم‌آغشته‌ شود.

دزد: شنيده‌ام‌ كه‌ عاشقي‌ تنها پيشه‌ فرهاد است‌ و بس‌، كوه‌ كن‌.

فرهاد: آنچه‌ گفتني‌ بود لوده‌ برايت‌ سرود، كلام‌ آخرت‌...؟

دزد: هيچ‌... نصيحتي‌ داشتم‌...€ بدزد... هم‌ مال‌ و ثروت‌، هم‌ عشق‌ ولذت‌.

فرهاد: عشقي‌ كه‌ من‌ پي‌ او حيرانم‌ عشقي‌ كه‌ تو مي‌پنداري‌ نيست‌، اين‌عشق‌ است‌ كه‌ فرهاد را ربوده‌ است‌ جاهل‌...

دزد:  سخت‌ در اشتباهي‌ عالم‌...

لوده‌: او چه‌ مي‌فهمد عشق‌ و عاشقي‌ چيست‌ حكاك‌؟