![]() |
![]() |
|
|
من یاد گرفتم بگم
زهرا ... لیلا ... تازه بهم میگن پیشی چی میگه ؟ میگم ... ماعووو راستی مریض بودم گوشام درد می کرد تازگی ها خوب شدم. بهم میگن بچرخ می چرخم و ... خیلی ام خوب یاد گرفتن برقصم ... فعلا بای بای |
|
+ نوشته شده در
جمعه 13 مهر1386ساعت 17:16 توسط آیین طارمی |
|
|
و این منم آیین طارمی
با سلام به همه ی وبلاگ نویسای مهربون باید بگم که من یک سال و یک ماهمه و این وبلاگ هم قبلا مال بابام بوده ولی از همین امروز مال منه خب باید بهتون بگم که من مهد کودک میرم و کلمات جیزه - جوجو -مامان و بابا رو یاد گرفتم و بلدم دست بدم - خداحافظی کنم - بوس بفرستم و از ۱۱ ماهگی هم میتونستم راه برم البته خیلی خوردم زمین ولی حالا دیگه راحت راه می رم تا خبرای بعدی از من همه تونو می بوسم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 8 مهر1386ساعت 12:29 توسط آیین طارمی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
شبا که ما تو خوابیم
آقا پلیسه بیداره ما خواب خوش میبینیم اون دنبال شکاره ما پلیسو دوس داریم بهش احترام می ذاریم .......... تولد: 28 مرداد 1385 ساعت 30/12 ظهر توی بیمارستان دهخدای قزوین از 20 روزه گی هم رفتم مهدکودک مهد کودک شاپرک که مامانم هم اونجا مربیئه راستی افتخار می کنم که اهل قزوینم وای این دنیا چقدر قشنگه آرزوی من اینه که توی دنیا هیچ وقت جنگ نباشه پسر کوچولوی محسن طارمی سپاس بابت مهربانی هاتان |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
اهل قزوینم... تئاتر در شهرم ... |
| پیوندها |
|
دونده تا بی نهایت - بابام آب را گل نکنیم - مامانم پرواز در سن - عمه صدف |
|
RSS
|