![]() |
![]() |
|
|
نمايشنامه : مث بارون مث برگ ... محسن طارمي اشخاص بازي: 1- اولي 2- دومي 3- سومي 4- بازپرس 5- پير زن 6- زن ميانسال 7- مرد شيميايي (صحنه اتاقي است ساده با يك ميز گرد چوبي و گلداني در وسط- سه چهار پايه اطرافش – هر سه مثل احمق ها در حال ورانداز كردن اتاقند- يكي گوشه گوشه اتاق را مي جويد ديگري با تلفن روي ميز ور ميرود و آن يكي چيز هايي را در جيب هايش جابجا ميكند) اولي: اه...اينقدر با اون تلفن ور نرو اعصابم بهم ريخت(توجهي نميكند-اولي به سومي ميگويد)داره اعصابم رو بهم ميريزه... سومي: مگه مرض داري با اعصاب اين ور ميري؟اوهوي مرتيكه...فصيل... دومي: دارم سعي ميكنم با يكي دوتا از بچه ها تماس بگيرم بيان دنبالمون احمق ها. سومي: اين چرا نميخواد بفهمه همه چي عوض شده؟؟؟تازه /ما كه جامون بد نيس. دومي: نه...بهشته... اولي: چيش بده؟آب و دونت سر وقت نبوده يا احترامت خط خطي شده؟ سومي: ولي اون جاي اولي كه بهمونو بردن خيلي بهتر بودا... دومي: هه هه هه ....... هه هه هه هه ... اولي : اين چشه؟ سومي: ديوونه اس. دومي: دارم فكر ميكنم اگه لو بريم چي ميشه؟؟؟ اولي: لو بريم؟واسه چي؟ ... مگه اينكه يكي مون.... دومي: مردك ... اگه بفهمن ما تو خرمشهر چكاره بوديم كه فاتحه مون خونده اس... سومي: آخه از كجا ميخوان بفهمن اگه ما دهنمونو ببنديم؟؟؟ دومي: (پيشاني اش را نشان ميدهد) از اينجا...هه هه هه بابا اينا كار بلدن. اولي: خب كار مام درسته...خودتو دست كم نگير اسي كيليد ساز... دومي: من تا بيام حساسيت قضيه رو به تو حالي كنم خودم شنگول ميشم. سومي: انگاري صفر پيچ گوشتي رو دست كم گرفتين ها... اولي: خودم شنيدم ...اينا سه تا رزمنده ان كه تو دل دشمن بودن تو خرمشهر،.بهم ديگه ميگفتن ،يعني باور كردن ديگه؟ سومي: حماسه ساز...سه تا حماسه ساز توي اون بل بشوي خرمشهر براي كمك به يه سرباز زخمي... اولي: رزمنده... سومي: آهان/به يه رزمنده زخمي چپيدن توي زير زمين يه خونه و بعدشم يه خمپاره وسط حياط... اولي: بمب...رفتيم لالا...هه هه هه اين كجاش ايراد داره؟ دومي: من همه اش به خودم ميگم اين نقي دس طلا همون نقي دس طلاي خودمونه؟ ولي نيس...بابا ما بيست و پنج سال رفتيم لالا اون رزمنده زخمي كو؟ جسدي؟استخوني؟پلاكي...د اينا مهمه مهم... سومي: بابا اينا از پيدا كردن ما اينقذه خوشحال شدن كه به هيچ كس ديگه اي فكر نمي كنن/ ساده اي؟ اولي: به نظر من كه اينا ساده تر از اين حرفان كه ما فكر ميكنيم/ديدين چه برادر برادري راه انداخته بود؟ سومي: طفلي نمي دونس با اسي و نقي و صفر طرفه هه هه هه رزمنده هاي غيور هه هه هه ... دومي: خره/شگردشونه...اول باهات قاطي ميشن بعدزيرتوخالي ميكنن عين خيار بخوري زمين(سكوت) اولي: بياين بلايي كه سرمون اومده رو دوباره مرور كنيم. سومي: من هنوزم باورم نميشه بيست و پنج سال خواب بوديم / بيست و پنج سال؟؟؟لالا...(صداي زنگ موبايلي كه روي ميز است همه چيز را به هم ميريزد- يكي گوشي تلفن را بر ميدارد- يكي تمام خودش را مي جورد – همه روي چهار پايه ها آرام ميگيرند-موبايل همچنان زنگ ميزند - اولي دوباره به طرف ميز آمده و آن را زير و رو ميكند) دومي: بيا بگير بشين مردك الان سر و كله شون پيدا ميشه... حالا اگه فهميد؟... اولي: شايد ضبط صوت باشه ... بايد پيداش كنيم...پيداش ميكنم...پيداش ميكنم... سومي: بدبخت شديم/اگه صداهامون ضبط شده باشه چي؟گندش در اومد...(اولي موبايل را مي يابد) دومي: واي... بي سيم... بي سيمه/بي سيمه /بي سيمه... سومي: ولي اونايي كه تو خرمشهر بود بزرگ تر بود/خودميه بار يكي شونو كف رفته بودم. اولي: شنقول...بيست و پنج سال گذشته...دنيا پيشرفت كرده...(خودش همچنان گيج و منگ است ) دومي: ببين حرفامونو نشنيده باشن... سومي: بي سيمه ها... نه ضبط صوت... اولي:(با گوشي ور ميرود)اه...اين چطوري وا ميشه؟نه سيمي/نه دري/نه پيريزي......... (صداي درب اتاق – پسري جوان و ساده پوش- ته ريش و حدودا بيست ساله - هرسه خودشان را جمع و جور مي كنند- موبايل دست به دست مي شود – سومي آن را مي اندازد داخل پيراهنش – تلفن قطع شده است ) رزمنده : خب ... بايد به عرضتون برسونم كه تموم دنيا از اتفاقي كه براي شما افتاده جا خورده/ پزشكايي كه روتون آزمايش كردن اين قضيه رو كه بيست و پنج سال در خواب بودين رو تاييد كردن ، جالبه براتون بگم اين اتفاق فقط يه بار توي دنيا تكرار شده . اولي : اصحاب كهف ... (نگاهي فاخرانه به دومي و سومي – به خود مي بالد ) رزمنده : دقيقا ... دومي : راستش ما همون اول گفتيم به اون بولدوزره ( نگاه رزمنده ) لودره ( نگاه ) همون مرده كه داشت با لودر خونه اش رو خراب مي كرد ... ما رو پيدا كرد ؟/// رزمنده : خب ... اولي : باور نكرد ... گفت شماها كلاشين . دومي : خدايي به ما برخورد ديگه ... ( سومي آب دهانش را قورت مي دهد ) ببينيد جناب آقاي... رزمنده : بفرمائين برادر حميد . اولي : برادر حميد ؟ دومي : آنوقت اسم خودتون چيه ؟ رزمنده : عرض كردم كه ... برادر حميد . اولي : داره مي گه كه برادر حميد ... (آهسته به دومي ) دومي : خب اگه اسم برادرش حميده اسم خودش چيه ؟ رزمنده : ( با خنده ) هه هه هه ... شرمندم برادر ... اسم خودم حميده ... ( خنده هر سه – موبايل دوباره زنگ مي خورد – همه حول شده اند – رزمنده به طرف ميزش رفته و هم جيب هايش را مي گردد و هم روي ميز را – اولي و دومي به سومي اشاره مي دهند – او خود را گم كرده ولي بالاخره موبايل را از پيراهنش در مي آورد ) سومي : شرمنده برادر حميد ... بي سيمتون اينجاس ... اِ ... يه دفعه صدا كرد بچه ها خواستن ساكتش كنن گذاشتن اينجا ... ببخشيد ... يه خورده عرق كرده ... خيسه ... شرمنده... رزمنده : اشكال نداره ... موبايلمه ، شخصي ائه / و با هزينه شخصي ... خدا خيرتون بده ... دومي : ( آهسته به اولي ) دروغ مي گه ها ... اينم توي اون شلوغ پلوغيا كش رفته ... براش اسم گذاشته /// موبايل ... هه هه هه... اولي : هيس ... اعصابش رو بهم نريز ... رزمنده : چي شده ؟ سومي : هيچي ... بچه ها ياد قديما افتادن ... هه ... چه صفايي داشت ؟؟؟ رزمنده : ما كه سعادت نداشتيم . اون موقع هنوز به دنيا نيومده بوديم ، اي كاش مي شد دوباره برگرديم به اون روزا ؛ هي ... ( حسرت مي كشد ) خرمشهر ، آتيش و دود و محاصره و عشق ... دوش به دوش جهان آرا و ... شماها خود معجزه اين . يه كم از اون حال و هوا بگين ! من فقط مستنداتش رو ديدم ، مث عكس و نگاتيو و فيلم و سي دي و دي وي دي و اين جور چيزا ... سومي : ما نبوديم چقدر چيز ميز جديد اومده توي بازار رفقا ! انگار ديگه دور دور تفنگ زدن نيست . اولي : منظورش اينه كه با تفنگ عراقي ها رو مي زديم ... دومي : آي سگ جون بودن اين بي پدرا ... آقا من هنوز هم به خون اينا تشنه ام ... اولي : آدم دلش واسه اون روزا تنگ مي شه ، همه جا تير و توپ و تانك ، چه حال و هوايي ؟ حيف ... دومي : اي كاش مي شد دوباره برگرديم به اون روزا ... شهر شلوغ و جنگ و آتيش و ... به جان شما صفايي مي كرديم توي اون شير تو شير ... اصلا بدجور دور دور ما بود جان شما... رزمنده : يعني چي كار مي كردين ؟ دومي : صفا ديگه ... مي زديم ، مي برديم هه هه هه ... خلاصه روزاي نديده رومي ديديم ديگه هه هه هه ...( رزمنده همچنان سؤال گونه نگاه مي كند ) اولي : جنگ ديگه . صفايي داره واسه وطن بزني و ببري و ... خلاصه آره ديگه ... رزمنده : واقعا ... اي كاش مي شد زمان رو برگردوند و توش زندگي كرد ، من آرزومه دوباره يه موقعيتي چيزي بشه و ... يعني مي شه ؟ سومي : چرا كه نه لوطي ، ما كه توي اين سالا نبوديم ولي ميگن اوضاع خيلي قاراش ميشه ... ( نگاه سؤالي بازپرس ) ملت كله هم آماده ان ديگه ... سراسري...بسيج 20ميليوني(دومي به كمكش مي آيد) دومي : راستي اين رئيس عراقي ها چي بود اسمش ... ؟ كله پا شد هان ؟ ... لودريه مي گفت . اولي : صدام ديگه ... آقا درس گفتن خدا جاي حق نشسته ها ... مرگ شما شنيديم حال كرديم. رزمنده : سالهاي سختي بوده ... خيلي سخت ... حيف كه نبودين. سومي : آقا الان كه هستيم ... خدا ما رو برگردوند كه ثابت كنه هستيم آقا ... دومي : راستي حالا اين ته قصه ما چي مي شه ؟ رزمنده : شماها سعادتي داشتين كه هيچكي نداره ... به نظر من شما نمونه محبت خدائيد . همون خدايي كه خرمشهر روآزاد كرد . دومي : يعني چي آنوقت اين ؟ ( اولي ميكوبد به پهلوي دومي و او ساكت مي شود ) آهان...فهميدم... رزمنده : من مزاحم استراحتتون نمي شم برادرا ... راحت باشين . سومي : دمت گرم مشتي / خدايي ما از روزي كه بيدار شديم ، يه دقيقه هم چشم روي هم نذاشتيم ، زر و زر هم داريم سين جين مي شيم ... دومي : اينقدر راديو گوش كرديم پوكيديم ... راستي اين آهنگه رو ديگه پخش نمي كنن ؟ دِدِره... دِ ... دِدِره دِ ... شنوندگان عزيز ... شنوندگان عزيز توجه فرماييد ... ( با دهن مارش پيروزي عمليات را مي زند – رزمنده كم كم خنده اش مي گيرد – همه مي خندند ) رزمنده : واقعا همسنگر بودن با رزمنده هاي شوخ و بذله گويي مث شما نعمتي بوده ها ... هه هه هه ... اگه به من اجازه بدين برم كه مسائل معيشتي شما رو مهيا كنم ... فقط توي اين مدت چند تا از خانواده هاي شهدا و مفقودين ميان ديدنتون ، اگه اطلاعاتي از گمشدشون دارين كمكشون كنين ... بي اجر نمي مونه ... سومي : خيالت تخت برادر ... رزمنده : خدا خيرتون بده ( مي خواهد برود ) راستي بابت اينكه توي اين چند روزه درست و حسابي ازتون پذيرايي نكرديم شرمنده ايم ، در مورد ديدارتون با اين خانواده ها هم مجبور شديم ، مي دونيم خسته اين ولي خيلي اصرار كردن ... فعلا ... دومي : آقا مخلصيم ... چاكريم ... اين حرفا كدومه ؟ رزمنده : يا علي ... ( مي رود ) دومي : ما كه عشق كرديم توي اين چند روز ... عشق ... اولي : خب ديگه بسه ... رفت ... دومي : اِ ... برادر ... اين چه طرز حرف زدن با برادرته ؟ سومي : تازه مي گه خوب ازتون پذيرايي نكرديم ... هه ... برادر اين چي مي گه ... برادر ... راستي موقع نهار يه چيزي اين پسره گفت بيارم ... پيرزا ... چي بود ؟ دومي : يه نوع غذاي جديده ديگه ... يكي شون داشت مي خورد ... من ناخنك زدم ، عين ته چين مرغ بود لامذهب ... اولي : آخه الان وقت اين زر زر هاست ؟ سومي : اِ ... تو چرا اينقدر بي تربيت شدي برادر ؟ صلوات بفرست ... هه هه هه ... اولي : احمق ها قراره هر چي مي دونيم به اين خانواده ها بگيم . دومي : خب مي گيم . اولي : چي رو ؟ سومي : هر چي كه مي دونيم ديگه برادر ... سخت نگير بابا صلوات دوم رو بلندتر بفرست هه هه هه ... اولي : الاغ ... باهاس يه چيزي بدونيم كه بگيم ؟ ما كجاي جنگ بوديم ؟ كي جنگيديم ؟ ... ما دزد بوديم توي خرمشهر نه رزمنده ... ( سكوت ) سومي : ( اداي رزمنده را در مي آورد ) گرچه يه خرده بي تربيتي ... ولي حرف درستي زدي برادر . دومي : اينجاي قصه ديگه گند كار در مياد ( سكوت – لحظاتي هر سه فكر مي كنند ) اولي : زياد حرف نزنين وقتي كه اينجان ، اگه ديدين يارو خيلي چسبه الكي مي گيم نفله ... نه ، شهيد شد ؛ تمام . سومي : زيرآبي ديگه ؟ اي ناكس ... كارت حرف نداره ... صلوات بفرست دوباره هه هه هه ... اولي : خيلي باهاس حواسمون جمع باشه . سومي : دارم براشون ، دارم ... ( صداي درب زدن از پشت صحنه – هر سه مي روند روي چهار پايه ها – هر كدام به كاري مشغول مي شوند – يكي آهسته و زير لب صلوات مي فرستد – ديگري مثلا با خدا حرف مي زند و آن ديگري به درب خيره شده – زن ميانسالي وارد مي شود – تا مي رسد روي زانو مي نشيند ) زن : خاك پاتون سرمه چشامون برادرا . كي گفته معجزه رفته كه شماها اصل اعجاز خدائين ( بغضش را كنترل مي كند ) من همسر يه جوون رزمندم . يه جوون كه فرداي عروسيش گذاشت رفت خرمشهر و سالهاس كه شريك زندگي اش رو با دستهاي حنا بسته چشم انتظار گذاشته . نمي دونم بگم اين درده يا عشق ولي هر چي كه هست من تحملش كردم . هر شب از خدا مي خوام كه بهم بگه اون برمي گرده يا نه . يونس ... يونس من ، يه بلند بالا بود با موهاي مشكي ، چشاي درشت و ابروهاي كشيده اش پر معصوميت بود و عشق . هنوزم كه هنوزه چراغوني هاي شب عروسيمون سر جاشه . جمعشون نكردم تا برگرده . ريسه ها پوسيدن و دونه دونه سست مي شن و مي ريزن . مث برگ درختي كه گير باد افتاده و دونه دونه برگاش حكم مرگ و زندگي شو داره . حلا من اون درختي ام كه توي باد سرد غم يونس گير كردم ... آخرين خبرم واسه يه رزمنده جانباز از دو پا بود . يونسم رو ديده بود كه از پشت پنجره يه خونه منتظر مهمات بود . سالهاس كه هر شب توي خوابمه ... حرفشو مي زنه و توي بارون محو مي شه . سالهاس كه هرشب توي نم بارون مي ياد و مي گه : فاطمه بارون بهاري مث آفتاب لب بومه ، تبش تنده ، زود مياد و زودم مي ره ... موندگار نيس ولي وفاداره ، كمه ولي صفا داره ، تا هر وقت مي خواي باشي باش ولي به اندازه موندنت صفا داشته باش كه وفاي تو/ توي قلب منه ... ترو به خدا اگه خبري دارين بهم بگين . دلم دلشوره بودن و نبودن گرفته ، خسته شدم از بس توي اين برزخ هست و نيست پر پر زدم . چي مي دونين از يونسم ؟ هان ؟ با شما هام ؟ كدومتون از يونس جوون من خبر دارين ؟ ( اولي خودش را به گوشه اي مي رساند ) مگه شماها توي خرمشهر نبودين ؟ كدومتون يونس من رو ديدين ؟ قسمتون مي دم به حرمت انتظار اگه خبري دارين ازم دريغ نكنين . قسمتون مي دم به تموم لحظه لحظه خرمشهر كه بوي خون مي ده و آزادي ، قسمتون مي دم ، قسمتون مي دم ... ( به گريه مي افتد – هر سه مات او مانده اند – زن برخاسته و نااميد مي رود – لحظه اي در شوك حضور زن مي گذرد – اولي منقلب شده و اشكهايش را پاك مي كند – مي خواهد نشان ندهد ) اولي : ما چي كار كرديم ؟ جنگ چي بوده ؟ خرمشهر چي شده ؟ ( سكوت ) ما كي هستيم ؟ سومي : ( الكي گريه مي كند و اداي او را در مي آورد ) راس مي گه خرمشهر كجاست ؟ من بليط رفت و برگشت دارم ولي بليطش گوشه نداره ... دومي : ( به اولي ) هه ... شلوغش نكن بابا ... سومي : احساساتي شده دس طلا ... نقي ... هه هه هه ... ما دزديم ها ... يادت رفت ؟ دومي : مي خواي دوباره برات مرور كنيم ؟ اولي : سرم ... سرم داره مي تركه . سومي : آهان ... به اين مي گن عذاب وجدان ... دومي : ( مسخره مي كند ) بابا سه تا دزد حرفه اي يعني نقي و اسي و صفر توي شلوغ پلوغياي جنگ خرمشهر مي زنن توي كوچه پس كوچه هاي شهر . سومي : زرتي مي چپن توي زيرزمين يه خونه و زارپ يه بمب مي خوره وسط حياط . دومي : هه هه هه ... در زيرزمين تعطيل مي شه ... يه ساعت ، دو ساعت ، صبح مي شه ، شب مي شه ... سومي : خلاصه سه روز عر مي زنن دومي : حالا ديگه نه زوري براي كندن مونده نه هوايي واسه نفس كشيدن . سومي : ( بصورت آواز ديالوگ مي گويد ) رو ميكنن به خدا ... آخدا ما غلط كرديم ، يه فرصت ديگه بهمون بده ... جبران مي كنيم ... ما مي خوايم زندگي كنيم . دومي : سه تا دزد ... هه هه هه ... سومي : كي باور مي كنه ؟ هان ؟ ( ادا در مي آورد ) بعدش يه نوري خورد توي صورتمون و بيست و پنج سال خواب مونديم ... دومي : فقط باهاس بگي ما رزمنده دلاور بوديم تا اينا رو باور كنن ... اگه مي گفتيم دزديم يه راست مي بردنمون تيمارستان ... هه هه هه سومي : ديوونه خونه ... هه هه هه ... ما رزمنده ايم ... اي ايه الناس ( به آن دو ) اگه مي خواين عين سه تا سگ نفرستمتون ديوونه خونه با من تكرار كنين ... دومي : ما رزمنده ايم ... ما رزمنده ايم ... سومي : ما رزمنده ايم ... ما رزمنده ايم ... ( صداي درب – مردي حدودا سي ساله روي ويلچير با ماسكي بر دهان وارد مي شود – هر سه سر جايشان ميخكوب شده اند ) خدا به خير بياره ... مرد : سلام ... مزاحم شدم ، مي دونم خسته اين رفقا ... ( سرفه ) خيلي اصرار كردم ، راستش نمي دونم تا حالا به يه شيميايي كه سالهاس برادرش رو نديده و يه زن و پسر جووني كه فقط از توي شكم مادرش صداي پدرش رو شنيده برخوردين يا نه ، مطمئنم با شرايطي كه شماها داشتين از شيميايي و اين جور چيزا اطلاعاتي ندارين ( سرفه ) زن و پسر داداشم اون بيرون ، پشت در منتظرن كه من يه خبر خوب براشون ببرم ، منظورم از خبر خوب زنده بودن برادرم نيست ، بعد از اين همه سال فقط مي خوام بدونم زنده اس يا نه ؟؟ پسرش حسرت يه بار ديدن پدرش رو سالهاس توي چشاش غرق كرده . هي ... ديگه درد خودم يادم رفته از بس چشم دوختم توي حرمت انتظار اين مادر و پسر...(سرفه هاي شديد)شرمندم...يادگار شلمچه اس (سرفه)دوس دارم قبل از بستن بار و بنديلم قصه داداشم رو براي زن و بچه اش تموم كنم.اينا سالهاس چشاشون به دره.بهيار بوده تو خرمشهر...آخرين بار توي يه خونه خرابه ديدنش كه داشته چند تا زخمي رو زفت و رفت مي كرده ولي اون قسمت از شهر مي افته دست بعثي ها.ديگه هيچكي هيچي نميدونه(سكوت – سرفه)من فقط مي خوام بدونم يه جوون بيست و يكي دوساله بهدار(عكسي را از جيبش در مي آورد)ديدين يا نه؟اگه شهيد شده طاقت شنيدنش رو دارم.مطمئن باشين...(سرفه)هان؟مي شناسين؟نگاه كنين...اينقدر چوب خطم پر شده كه طاقت شنيدنش رو داشته باشم.همينطور زن و بچه اش.جرات نكردن بيان تو.خوب نگاه كنين...(سرفه هاي شديد و شديدتر-مي خواهد دستمالي از جيبش در بياورد ولي نمي تواند-اولي دو دل به طرف او مي آيد زانو زده و دستمال را از جيب او درآورده و جلوي دهانش ميگيرد)ممنون...دستت خوني ميشه داداش...(سرفه)شماها تنها كسايي هستين كه ميتونين كمكمون كنين تقريبا با همه اونايي كه تو خرمشهر بودن حرف زدم...ميشناسين؟هان؟ميشناسينش؟( عكس را جلوي هر كدام مي گيرد – سرش را پايين مي اندازد – بغضش مي تركد – اولي اشك چشمانش را پاك مي كند – سومي بغض گلويش را مي خورد – مرد اشك مي ريزد ) باشه ، باشه ... پس به زن و پسر جوونش مي گم احتمال داره هنوز زنده باشه ... ( همچنان كه مي گريد و سرفه مي كند ) احتمال داره زنده باشه ، خدا رو شكر ... ( اولي چشمانش در مسير رفتن او خيره مانده ) احتمال داره زنده باشه داداشم ، شايد داداش بزرگم زنده باشه ... ( مي گريد و سرفه مي كند و مي گويد و خارج مي شود – اولي طاقت نمي آورد – دومي بي تفاوت است – سومي بين اين دو گير كرده ) اولي : هه هه هه ... هه هه ... هه ... ( بغض دارد ولي سعي مي كند بپوشاند ) دروغ گفت ؟ ديدين ؟ به خودش دروغ گفت ؟ به خودش و اون زنه و پسرش كه بيرون مونده بودن ، من ، من ، من دلم براش سوخت ، هم براي خودش ، هم اونا ، هم خودم . من دلم براي خودمم سوخت ... راس مي گم به خدا ... يه دزد دلش براي يكي سوخت ... من دلم براش سوخت ، براي همه مون ، من ، تو ، تو ، الون زنه و پسرش ... من ... من دلم سوخت ... دلم سوخت ... سوخت ... سوخت ... ( در آغوش سومي رها مي شود – دومي با اشاره مسخره اش مي كند – سومي بين ماندن و رفتن گير كرده ) سومي : هه هه هه ... حلا خوب مي شه ... ناراحت نباش ... دومي : اينا همه اش فيلمه ، همه شون . مگه مي شه يه زن فرداي عروسيش بيوه بشه و اين همه سال صبر كنه واسه هيچ و پوچ ؟ مگه مي شه يارو هنوز رد برادرش رو نگرفته خودشم بره توي ... هه هه هه ... اينا توي كت من نمي ره ... نشدني ائه ... اولي : شدني ائه ، باور كني شدني ائه ، درسته كه ما بوديم و نمرديم اما باور كن ما بوديم ولي مرديم . خدا فقط تن ما را كادو كرده بود . ما هيچي نمي دونيم ، نه از خرمشهر نه جنگ نه شيميايي . اين ... اين يارو چرا خون بالا مي ياورد ، چرا سرفه مي كرد ؟ چرا ... توي اين بيست و پنج سال رنگ و بوي خيلي چيزا قاطي شده . نمي خوام بگم همه چي رو فهميدم ولي ما هم آدميم ، توي اين خاك به دنيا اومديم ... سومي : آخه تو از كجا مي دوني كه اينا راس مي گن ؟ شايد اين درست نگه ؟ فيلم باشه ؟ هي ... من فكر كنم ما دروغ بدي گفتيم ، هم به خدا هم به اينا ... هان ؟ ( نگاه دومي ) نگفتيم ...؟ نمي دونم ، شايدم نگفتيم ... من ... من ... بابا من كه كم آوردم ... دومي : بازم يادتون رفت چي كاره اين ؟ آخه اگه اون لودريه خونه ش رو نمي ساخت كه حالا حالاها اونجا مونده بوديم . شانس بهمون رو كرده ، ايندفعه اين روي سكه بهمون نگاه كرده ... اينا مي خوان بهمون خونه و زندگي و كار و چه مي دونم ... اين برادر حميده مي گفت ... مي ذارنمون توي زر ورق ... اگه بفهمن دزد بوديم نه باور مي كنن كه بيست و پنج سال خواب بوديم نه مي ذارن عين آدم زندگي كنيم ... اينا همه اش سياه بازي شونه كه از ما حرف بكشن ... اصلا شايد اينا با بعثي ها باشن ...؟ ( صداي درب ... پير زني آهسته و لرزان و بدون آنكه اجازه بگيرد وارد مي شود – دومي با حركت اشاره دست او را مي راند ) اَه ... پير زن : اون سه تا جوون كه مي گن احتمال داره از تنها پسر من كه تموم هست و نيست من بود خبر داشته باشن شما هائين ؟ دوس دارم بدونم چي شده و بعد بميرم . مرگ حقه ، براي همه اس ... يكي ديروز ، يكي امروز ، يكي فردا ... خوش به سعادت كسي كه سر وقت و سبك مي ره . اون فقط سيزده سالش بود . بچه ام بي پدر بزرگ شد ولي زود مرد شد . تازه پشت لبش سبز شده بود كه پاشو كرد توي يه كفش و از طرف مدرسه رفت خرمشهر ... تا رويم را برگردانم كه بهش بگم آقت مي كنم اگه ... اولين و آخرين نامه اش رسيد . دادمش دختر بتول خانم خوند ، يه خط نوشته بود : مادر گلم دستاتو مي بوسم ، آقم نكن ، برام دعا كن عاقبت به خير شم ... دعا كردم . نه يك بار كه هزار بار ... توي هر سجدم از خدا خواستم كه تموم دار و ندارم رو بگيره و در عوض پسرم رو برگردونه ، عاقبت به خيرش كنه . اون روزا دستام اينطور نمي لرزيد و عصا به سستي ئه پاهام نمي خنديد ... ( از كيفش يك عكس چروكيده و پوسيده درآورده و به آنها نشان مي دهد ) همين يه عكس رو دارم ازش . به خدا اگه يك بار ببينمش ديگه هيچي نمي خوام . پسرم نگاش كن ببين مي شناسيش ؟ ( به سومي ) تو چي جوون ؟ ( به اولي ) خوب نگاش كن پسرم ؟ مي ترسم دير بشه و ليوان عمرم سر ريز بشه ... نگاش كن پسرم ... ( به دومي ) نگاش كن ... مي شناسيش ؟ توي خرمشهر نديديش ؟ خيلي بچه بود . بايد ديده باشينش ... پسر بچه منو نديدين ؟ نه ؟ ( به سومي ) خوب نگاه كنين ... پسر بچه منو نديدين ؟ نديدينش ؟ ... ( اولي طاقت نمي آورد ... فرياد مي كشد ... همچنان كه بغضش مي تركد ) اولي : نه ... نه ... نه نه نه ... نديديمش ... چرا بايد ديده باشم ؟ ما كه خرمشهر نبوديم ، هيچ كدوم . جنگ كدومه ؟ خرمشهر چيه ؟ شيميايي چه صيغه اي يه ؟ ما تا به حال يك بار هم دستمون به تفنگ و آر پي چي و شيميايي و اين جور چيزا نخورده ، من نمي شناسم ، هيچكي رو نمي شناسم ... اونا هم نمي شناسم ... ما دروغ گفتيم ... دروغ ... ( بازپرس سراسيمه وارد مي شود – پير زن آهسته خارج مي شود – اولي در آغوش بازپرس رها مي شود ) ما دروغ گفتيم . شما همين رو مي خواستين بدونين ... فهميدين ؟ ديگه لازم نيس اين ملت رو بيندازين به جون ما . ما خرمشهر نبوديم ، رزمنده نبوديم ... جنگ نبوديم ، ما فقط خواب بوديم ... سه تا دزد كه توي يه زير زمين واسه دزدي گير افتاده بودن ... از خدا خواستيم كه يه فرصت بهمون بده و اونم با خواب كرنمون داد . اون به سه تا دزد بي سر و پا فرصت داد ولي اين سه تا دزد به همتون دروغ گفتن ... دومي : دروغ مي گه ... اولي : ترسيدن بگن خدا به سه تا دزد فرصت زندگي داده بهشون بخندن دومي : خفه ... عين سگ دروغ مي گه برادر حميد ... سومي : راس مي گه ... ( نگاه دومي ) تو ديگه ... اولي : گفتيم رزمندذه بوديم ، به خاطر وطن جنگيديم و خدا بهمون لطف كرده كه هم عزت و احترام اين مردم نصيبمون بشه هم ... ( مي گريد ) اين سه تا دزد يكي از يكي كثيف ترن ... مي فهمين ... ؟ دومي : بسه ديگه ترسو ... از خودت مايه بذار ... سومي : راس مي گه ديگه ... (نگاه دومي ) بابا تو رو مي گم ... گيري كرديم ها ... شديم چوب دو سر ... ( مور مور مي كند ) اولي : ما به خدا هم دروغ گفتيم ... هم به خدا هم به اين مردم بيچاره ... فهميدي ؟ فهميدي ؟ ... ( مي گريد ) رزمنده : من ... من نمي فهمم چي شده ؟ اين ... اين چي مي گه ؟ دزد كيه ؟ اين حرفا كدومه ؟ سومي : ولش كن برادر ... صلوات قراء بفرست ... هه هه هه ... دومي : چرت مي گه ... سرش خورده به ميز برادر ... اولي : همه اش عين واقيت بود . رزمنده : من ... من گيج شدم ... يعني ... يعني شما ها ... اولي : آره ... بيست و پنج سال خواب بوديم ولي اوني كه شماها فكر كردين نبوديم ... رزمنده : اين ، اين ، اين كار شماها ... من ... من ... من بايد يك تماس بگيرم ... ( مي خواهد برود ) شما ها از اين اتاق تكون نمي خورين تا برگردم ... هيچ جا نمي رين . ( مي خواهد برود – مي ماند ) اطراف اينجا پر از مامورين امنيتيه ... ( مي رود بيرون – دومي با نگاه سومي را به طرف اولي فرا مي خواند – دومي و سومي مي روند كنار ميز مي نشينند – اولي مصمم مي شود ) اولي : من مي روم . سومي : سلام برسون . دومي : خفه ... كجا تشريف مي برين ؟ اولي : بر مي گردم توي زير زمين ؟ دومي : تو فكر ميكني كي هستي؟پيامبر؟امام؟امام زاده؟نه عمو...توام عين خود ما دزدي...دزد...هيچوقت به خودت دروغ نگو... سومي : يعني نبايد بره؟(نگاه دومي)بره ديگه؟نره؟اصلا به من چه؟من خودم تو شيش و بشم.... اولي : همين كه هيچكي نيستم مي خوام برم.مي خوام برگردم حرفم رو پس بگيرم از اون بالايي. سومي : يعني چي ميخواي بگي بهش؟؟؟ دومي : حالم بهم ميخوره از آدمايي كه عين سگ مي ترسن. اولي : ترجيح مي دم عين سگ بترسم تا يه عمر عين سگ زندگي كنم. سومي : عين سگ مردنم بدك نيست ها.......هه هه هه ........ دومي : تو كي مي خواي جدي باشي انچوچك؟ اولي :مي خوام يه چيز ديگه ازش بخوام...(رو به آسمان)هر چي كه مقدر بوده و مي خواست بشه / بشه...هر چي كه مقدر بوده... سومي : بابا اين ديگه كيه؟؟؟خيال كرده فردينه /اينم نقش آدم خوبه فيلمه...هه هه هه ...مي خواد بميره... دومي : چون خره.توام خري.مي خواي بميري ؟ هري...(نگاه سومي)ها؟؟؟توام ميخواي بميري؟توا م هري... سومي : والا...من...چيزه...راستش... اولي : دل دل نزن صفر...مي خواي بموني كه چي بشه؟تا كي ميتوني بهشون دروغ بگي؟ته اين قصه اوني نيس كه ما فكر ميكرديم...ما مال اين وادي نيستيم پسر...بيا يه بارم كه شده به دلت نگاه كن... بذار خودش برات تصميم بگيره... سومي : (دل دل ميزند – كلافه) بي خيال من شين... من يكي تعطيلم... دومي : اي ول...خوشم اومد...هان...صفر صفره...صفر پيچكوشتي خودمونه...هه هه هه بزن قدش. اولي : (شروع به برداشتن وسايلش ميكند)زحمت رو كم ميكنم...(سكوت)راه رو پيدا ميكنم. سومي : قلف و كيليدا چي نقي؟؟؟ دومي : هه قلفه وازش ميكنه...قهره نازش ميكنه...دس طلاس...هه هه هه صفر...داره ميره هه هه هه... اولي : اين قلفا كه وا كردنش سه سوته واسه نقي...قلف دلت رو مي خواي چي كار كني؟عزت زياد... سومي : راس راسي داري ميري؟؟؟(اولي مي ايستد) دومي : شرش كم هه هه هه ...(سومي هم ميخندد ولي زوري) سومي : شر تو كي كم ميشه خدا ميدونه هه هه هه ...اسي كيليد ساز ... هه هه هه ... دومي : (مي زند توي سر سومي)خفه...شر بابات كم بشه زاقارت... سومي : ( تكاني مي خورد)هه...بابام...ننه ام...25 سال پيش 60 – 70 سالشون بود...فكر نميكنم ديگه… دومي : اوخي... دلم سوخت...ناراحت شدم ... هه هه هه ... سومي : حالا ديگه شدم اصل تهنايي...اسي تو... |